![]() |
![]() |
|
| بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم... دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم |
|
سلام خب بالاخره امتحانا هم تموم شدن. همين امروز. خدا لعنت کنه اين نامردا رو... امسال افتاده بودن رو دنده لج... از سر هر امتحان که می اومدی بيرون احساس مي کردی کمرت داره ميشکنه از فشار... ولی هرچی بود تموم شد. امروز نيومدم که راجب اين چيزا حرف بزنم.... اولا که دلم برای نوشتن تو اين وبلاگ تنگ شده بود... بيشتر دلم برای شماها تنگ شده بود... امّا اومدم که ازتون خداحافظی کنم... دلم نمي خواست بی خداحافظی از اينجا برم. من ديگه نميتونم آپ کنم... نه اينکه نتونم ها... امکاناتش هست ولی خب شايد اينطوری بهتر باشه... دلم برای همه تون تنگ ميشه. البته ۳۶۰ هست اگر کاری داشتين ( http://360.yahoo.com/my_profile-Byp_EYwjdLXNVhRWEpwkkWqBNE0-;_ylt=ApN59ANF1WhMIREMe3ipx6u0AOJ3?cq=1 ) ...يا ميتونين به آيديم هم پم بدين(rosa_looloom). خوشحال ميشم. بهتون سر ميزنم. دلم نمي خواد دوستای خوبی مثل شما رو فراموش کنم. همه تون رو هم از صميم قلب دوست دارم... اميدوارم که منو ببخشين که هی ميام و ميرم ولی اين دفعه خيالتون راحت باشه که ديگه واسه هميشه رفتم ...امّا قبل از اينکه برم ميخوام آخرين حرفامو بهتون بزنم. من نه از نصيحت کردن خوشم مياد نه خيال دارم کسی رو نصيحت کنم... فقط اين رو به عنوان يک توصيه از من بشنويد. هميشه هروقت خواستين با کسی رابطه دوستی برقرار کنين يا اصلا هر نوع رابطه ديگه ايی (منظورم هم افراد همجنس هم جنس مخالف هست) اول به اون به چشم يه (ببخشيد ببخشيد ولی کلمه ی ديگه ايی نميتونم پيدا کنم!) آشغال نگاه کنين مگه اينکه ثابت کنه راجبش دارين اشتباه فکر ميکنين! اينو جدّی ميگم. آره ميدونم الان يه عالمه حرفای اميدوار کننده در انتظارمه امّا تو اين دنيای وحشی فقط اينطوري ميشه زنده موند. من هميشه آدم مردم گريزی بودم. با مردم خوب قاطی نمي شدم مخصوصا با غريبه ها. چون از آدما خوشم نمي اومد...مخصوصا از غريبه ها! نه اينکه آدمای بدی باشن ها... از غريبه ها بيشتر مي ترسيدم تا اينکه بدم بياد... آخه واقعا کی ميدونه پشت اين چهره چه شخصيتی پنهانه؟ ممکنه يه غريبه با چهره خشن ببينی امّا يه قلب مهربون داشته باشه... ممکنه يه چهره مهربون ببينی امّا يه قلب خشن داشته باشه... مگه نه؟ برای همين بی اعتمادی هيچوقت به غريبه ها نزديک نمي شدم مگر اينکه مجبور ميشدم...در ضمن در حقم کم بدی نکرده بودن! امّا آدما به طور کلی بحثشون جداست... من از همه ی آدما بدم میاد. از همه مردم متنفّرم. از آدما حالم به هم مي خوره. يه سری از آدما هستن که فقط ميخوام درجا دارشون بزنم. چرا انقدر مردم بی رحمن؟؟؟ مگه من چه گناهی کرده بودم؟ مگه ما چه گناهی کرده بوديم؟؟ چرا بايد زندگيمونو به آتيش ميکشيدن؟؟ چرا بايد ما رو که خانواده مون از قبل از هم پاشيده شده بود يه بار ديگه از هم مي پاشوندن؟؟؟ چراااااا؟ چرا ما؟ چرا هرکی مياد زورش فقط به ما ميرسه؟ چرا همه دستشونو فقط رو ما بلند مي کنن؟؟؟ چرا گير دادن که ما رو از هم بگيرن؟ چرا گير دادن که ما رو متلاشی کنن. از آدما چندشم ميشه... هرکی زور نداره بدبخته بيچاره ست کمبود داره مياد ما رو در هم ميکوبه که قدرت نمايی کنه بگه من قوی هستم! عقده های روانی خودشو خالی کنه. هرکی کمبود محبّت داره مياد اعتماد مارو جلب مي کنه به اندازه ی کافی که اين عقده ی روانيش ارضا شد پشتشو ميکنه و ميره... ای کاش فقط همين کارو مي کرد... امّا ميشکنه، خورد ميکنه، له ميکنه، داغون ميکنه بعدا ميره! هرکی ثروتمنده پولشو ميزنه تو سر ما يا بی خودی بخشش ميکنه يه جوری که مثلا انگار داره صدقه ميده. اين يعنی چیييی؟؟؟ اين يعنی خورد کردن يعنی تحقير کردن!!! هرکی قيافه ی ما رو مي بينه يه تف ميندازه تو زندگيمونو ميره امّا چرا؟؟؟ مگه ما چيکار کرديم؟ به قرآن قسم که ما هيچوقت آزارمون به کسی نرسيد به همون خدا قسم که ما حتّی با کسايی که به ما دشمنی کردن دوستی کرديم.. اين يعنی با همه! چون همه به ما دشمنی کردن همه! همه! باورتون نميشه ميدونم فکر مي کنين دارم اغراق مي کنم امّا کافيه يه کم منو از نزديک بشناسين تا بفهمين اغراق نيست... درک اينکه از حتّی فاميل چه ضربه هايی ميتونه به آدم وارد بشه برای خيلي ها مسخره ست... وقتی فاميل با آدم اين کارا رو ميکنه ديگه آدم بايد از غريبه چه انتظاری داشته باشه؟؟ واسه همينه که ميگم آدما! اينجوری فاميل هم آدم حساب ميشن... نميدونم چجوری بايد اين حس تنفّر رو بفهمونم... آدما خيلی پستن آدما خيلی نامردن آدما از زجر دادنت لذّت مي برن آدما از اينکه مي بينن زندگی يه نفر يا يه خانواده يا چند نفر رو از بين بردن لذّت مي برن احساس قدرت بهشون دست ميده مخصوصا وقتی مي بينن هیییییییييچ کاری از دست طرف بر نمياد هیيچ کاری.... اون موقع شديدتر قهقهه ميزنن آدما از خرد کردن ديگران لذّت مي برن آدما از اينکه از رو لبهات خنده رو بخشکونن لذّت مي برن آدما از ديدن اشک هات خوشحال مي شن آدما از ضجّه زدنت لذّت مي برن آدما حسودن.. حسوووووووووووود..... امّا مشکل من اينه که ما چيز خاصی هم نداشتيم که کسی بخواد بهمون حسودی کنه.... لعنت به همه شون لعنت!! همين آدما بودن که نذاشتن من کلمه ی پدر برام معنی ديگه ای به جز يه چيز متعفّن پیدا کنه. همين آدما ما رو به اينجا کشوندن شايد بايد از اين لطفشون که مادرم رو از من نگرفتن تشکّر مي کردم...انگار تشکّر نکردم که الان دارن مادر من رو ازم مي گيرن.... انگار کوورن! انگار نمي بينن که ما ديگه فقط همين يه مادر رو داريم!! انگار نمي بينن!!! انگار نميدونن اگر اين آدم نباشه ما بايد بريم تو کوچه گدايی کنيم! يعنی انقدر آدما بی شعورن؟؟؟؟ انقدر؟؟؟ انقدر پست و بی رحمن؟؟؟ يکی نيست بگه بابا عقده اياا بدبختاا بيچارهاا شما که همه چيز رو از ما گرفتين چرا ولمون نمي کنين؟؟؟ حالا نوبت مادرم شده؟؟؟ حالا الان حوصله تون سر رفته گفتين بيايين مادره رو هم يه بلايی سرش بياريم؟ آخه چقدر شما آشغالين...... به خداا کم مونده فقط يه تفنگ بگيرم دستم يکی يکی تونو بفرستم جهنّم بی پدر و مادرای آشغال بسّه ديگه بزارين يه آب خوش بره پيين از گلومون! آره ميدونم الان دارين هر هر هر ميخندين... دارين حال دنيا رو می کنين دارين مادر من رو از ما مي گيرين و به من مي خندين که هيچ کاری از دستم بر نمياد هيچ کاری... فقط بايد بشينم و تماشا کنم که مادرمون هم داره از دست ميره.... به قرآن قسم پدرتونو در ميارم. کوچيکترين آسيبی بهش برسه مي کشمتون. مي کشم. انقدر بدبختی رو سرمون خراب کردين، انقدر خون مارو کردين تو شيشه، انقدر من رو تشنه ی انتقام کردين که می تونم. آدما خيلی چندش آورن... هرچی بهشون بيشتر خوبی کنی محکمتر خنجر ميزنن.... الان ديگه فقط منم... الان ديگه فقط من يکيم... ديگه تنهای تنها شدم. ديگه هيچ کسی رو ندارم ديگه بايد تنها تو اين دنيای وحشی برم جلو... دلم مي خواست يه مسلسل داشتم مي رفتم تو خيابون و همه ی آدما رو مي کشتم...تنها چيزی که داره جلوی من رو مي گيره فقط خداست....تنها دلخوشيم همونه...تنها دلخوشيم اينه که اون دنيا يه کسی هست که پدر اينا رو در بياره... يه کسی هست که عذابشون بده....يه کسی هست که انتقام ما رو ازشون بگيره... من به خدا خيلی معتقدم خيلی.... چون فقط وجود خداست که مي تونه به اين دنيا نظم بده...چرا الان دنيای ما انقدر وحشی شده؟؟؟ چون همه دارن به خدا مي خندن. وقتی از رو قرآن چیز محالی رو براشون ثابت می کنی بهت می خندن!!! میگن برو بابا ما رو گرفتی!!! همه دارن ميگن خدا چرته همه دارن ميگن خدا وجود نداره واسه همين هرکس به خودش اجازه ميده هر کاری که مي خواد بکنه چون دیگه چیزی نیست که ازش بترسن . چون "وقتی خدا نباشد همه چيز مجاز است!" الان من به خون آدما تشنه م... اگر به خدا اعتقاد نداشتم همين الان راه مي افتادم تو خيابون هرکی به قيافه ش مي اومد که آدم درستی نيست رو مي کشتم امّا نمي کنم چون از خدا مي ترسم و چون اعتقاد دارم که اينکار وظيفه ی اونه نه من..تصوّر کنيد اگه همه مثل من فکر مي کردن چه دنيای خوبی داشتيم... هيچکس دزدی نمي کرد چون معتقد بود خدا بالاخره روزيشو مي رسونه هيچکس آدم نمي کشت به همون دليلی که من نمي کشم هيچکس حق مردم رو نمي خورد... هيچ کس زندگی هيچ کس رو به آتيش نمي کشيد هيچکس کلاهبرداری نمي کرد همه باصداقت بودن همه امين بودن همه عاشق بودن همه مهربون بودن همه به فکر هم بودن همه عادل بودن همه زندگی خوش و خرّمی داشتن عين تو قصه ها...هيچ کس فقير نبود چون ثروتمند ها بهشون کمک مي کردن هيچکس بدبخت نبود چون وقتی عدالت هست مهر و محبّت هست، پول به اندازه ی کافی هست ديگه بدبختی معنی نمي ده! کلمه ی طلاق وجود نداشت! جدايی معنا نداشت...آره دنيايی که خدا آفريد اينه نه اون دنيايی که ما داريم توش زندگی مي کنيم (زندگی مي کنيم؟؟؟ جون مي کنيم!!!). چرا اين دنيا اونجور که خدا گفت نشد؟ ما بايد اين دنيا رو مي ساختيم... چرا اونطور که خدا گفت نساختيم؟ چرا تا ديديم يه کم سخته گفتيم خدا وجود نداره؟ چرا وقتی خدا گفت نماز چون تنبليمون مي اومد 5 دقيقه وايسيم نماز بخونيم گفتيم خدا فقط يه توهّمه... دارم حرفای Richard Dawkins، که به عنوان سومين مرد روشنفکر جهان جايزه گرفت رو ميگم که با همين استدلالهاش (مثلا يه جا به قول خودش ثابت کرده که چون بن لادن مسلمونه پس اگر کسی خدا رو قبول داشته باشه جنگ ميشه!) تونسته مخ خيلي ها رو بزنه و ايمانشونو بگيره و تو وحشي تر کردن دنيا قدم خيلی بزرگی برداشته... Richard Dawkins هرکاری که کرد با لحن حرف زدنش کرد نه با حرفاش. لحن حرف زدنش تاثيرگذار بود و دنيا وحشي تر از قبل شد و همه چيز دقيقا طبق اين جمله که ميگه "وقتی خدا نباشد همه چيز مجاز است" پيش رفت....امثال اين آدما بودن که دنيا رو به گند کشيدن و الان تو اوج ثروت و رفاه نشستن و جايزه ی "روشنفکر" بودنشونو مي گيرن و چوب اين گندکاريا رو کی بايد بخوره؟؟؟ من و امثال من! منم اگر تو اوج رفاه بودم و تو Las Vegas شبانه روز و ۲۴ ساعته تو Club ها ولو بودم ترجيح ميدادم خدا توهّم باشه و وجود نداشته باشه تا من بدون اينکه فکرم درگير مجازات کارام باشه هر کاری که خواستم بکنم و همه چيز ديگه برام "مجاز" باشه. آره... آقای به اصطلاح روشنفکر الان جای من که ننشسته قصه ی متلاشی شدن خانواده ش و به آتيش کشيده شدن زندگيش و يه عالمه مشکلات ديگه رو بخوره که دليلش فقط و فقط استدلالهای احمقانه ی اون و افرادی مثل اون که در گذشته بودن و اين فکرها رو رواج دادنه. فکر مي کنم از بين رفتن همين يه نفر با تمام کتاباش دنيا رو به اندازه ی يه قدم بزرگ به سمت صلح جهانی جلوتر مي بره و حدّاقل از بدتر شدن اوضاع جلوگيری ميکنه .خب از اين حرفا بگذريم اينجا نيومده بودم که راجب Dawkins حرف بزنم. من دارم ميرم... ديگه اصلا موندنم اينجور جاها معنی نداره. نميدونم ميتونم از پس اين مسئوليت ها بر بيام يا نه... الان ديگه تنهام ديگه کسی رو ندارم که بهش تکيه کنم اون کسی که قبلا بهش تکيه مي کردم الان خودش مجبوره به من تکيه کنه.. حالا من کيم؟ يه دختر 17 ساله که نه يه قرون پول داره بخواد باهاش زندگيشو بچرخونه نه حتّی يه مدرک داره که بره باهاش کار کنه نه حتّی رانندگی بلده که اگه يکی از اعضای خانواده ش حالش بد شد برسونتش جايی..دکتر... بيمارستان... رانندگی چيه اصلا ماشينش کو که بخواد همچين کارايی بکنه...نه فاميل داره که اينجور موقع ها به دادش برسن...دست تنهای دست تنها حتی هر کسی هم که بخواد به زندگیش وارد بشه با دیدن این همه مسائل و مشکلات در میره...حالا اونش به کنار... اگه بلايی سر خودش بياد معلوم نيست چه بلايی سر بقيه مياد...با اين وضعیت دانشگاه هم که بی دانشگاه...مگه ميشه اينجوری از پس کنکور بر اومد؟ اونم تهران....اينجوری که جای ديگه نميشه رفت... آينده ی منم به همين سادگی آدما و مردم ازم گرفتن. آينده يعنی چی؟ يعنی اميد و آرزو هات که با تلاش باعث شدی که حقيقت پيدا کنن...اما دیگه کدوم امید؟ کدوم آرزو ....خدانگهدار همه تون باشه اميدوارم که به بهترين ها برسين و جای منم اونجا خالی کنين چون منم می خواستم به بهترين ها برسم... اميدوارم دست به هر کاری که ميزنين (به شرط اين که کار خوب باشه نه بد) با موفّقيت همراه باشه... سلامتی هم که از همه چيز با ارزش تره... اول سلامتی بعد بقيه چيزا... باهاتون در ارتباط ميمونم تا از موفّقيت هاتون با خبر بشم و حداقل اگر خودم موفّق نشدم از موفّقيت شما خوشحال بشم. دوستتون دارم فراموشتون هم نمی کنم... مراقب خودتون باشيد ...P.S. آها راستی من از فردا تا یه هفته نیستم... واسه همین کسی خونه نیست که گوشی رو برداره... خلاصه که نگران نباشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:25 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام. خوبين؟ دلم براتون تنگ شده.... امروز چند تا چيز جداگونه که هيچ کدوم ربطی به هم ندارن دلم ميخواد بگم ...هفته ی پيش يکی از بهترين دوستام رو از دست دادم...پريسا رو ميگم. نمی دونم تا حالا تو وبلاگ های مختلفی که داشتم ازش حرفی زده بودم يا نه... امّا لينکش هميشه تو لينکام بوده مثل همين الان... فقط ميتونم بگم خيلی خوب بود. من عاشق آدمای قوی هستم. پريسا هم شايد از قوی ترين ها بود. اصلا نميدونم چه احساسی نسبت به اين اتّفاق (البته مطمعن نيستم که اسمش اتّفاق باشه ولی چيز ديگه اي به نظرم نمي رسه) دارم. نميدونم خوشحالم يا ناراحت... خوشحال از اينکه بالاخره همونی شد که 2 سال بود شب و روز از خدا مي خواست...ناراحت به خاطر خودخواهی خودم. از هفته ی پيش تا الان همش بی اختيار دارم خاطراتمونو مرور ميکنم....انقدرم با هم بوديم که متاسفانه يا خوشبختانه اين خاطرات تمومی ندارن. می دونین از چی حرسم می گیره؟ از اینکه همش یادم می افته که همه ی اتفاقای این ۲ سال سر چه چیز مسخره ای افتاد... چه چیز مسخره ای زندگی این همه آدم رو نابود کرد و جون ۲ تا از عزیزترین هامو گرفت. هنوزم شاید باورم نمی شه این چیزا واقعا اتفاق افتادن. اون همه امید و آرزو خوشبختی سر یه حادثه رفتن زیر خاک... هنوزم باورم نمی شه که دنیا بتونه ایییییینقدر پست و بی رحم باشه.... انقدر حسووووود باشه که چشم نداشته باشه خوشبختی و شادی ۲ تا آدم رو ببینه... زندگی دو نیمه دارد... نیمه ی اول در آرزوی نیمه ی دوم و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول!!! زندگی پلی است پیچ در پیچ...اولش پیچ است و آخرش هیچ... پريسای عزيزم من نميتونم مثل تو که تو وبلاگت اونجوری حرف ميزدی حرف بزنم فقط ای کاش ميتونستم بهت يه جوری برسونم که خيلی دوستت دارم و هيچوقت هيچوقت هيچوقت فراموشت نميکنم. اينو بدون که الان ما، من سارا سينا سپيده آيدا مهسا شقايق امير سعيد مهدی و هرکی که تو رو واقعا مي شناخت فقط دل خوشيمون اينه که الان حالت خوبه. هيچوقت فراموشت نمي کنيم . الان که فکر می کنم می بینم خوشحالم از اینکه رفتی... نمی دونی هروقت پست این وبلاگ جدیدت رو می خوندم چه حالی بهم دست می داد... خوشحالم چون خیلی دوستت دارم. اما دلم برات حسابی تنگ می شه.... میدونی.. یه آهنگ هست تو رادیو و تلویزیون و اینا خیلی میذارن فکر کنم از افتخاری باشه... یه جاش هست که خیلی تو رو یاد من میاره...اونجایی که میگه: چون آهوی گمگشته به هر بیشه روانم/ تا دام در آغوش نگیرم نگرانم... خب الان دیگه دامت رو هم در آغوش گرفتی.... راستی سینا هم بهم گفت تصمیم گرفتن تورو بغل دست سپهر بذارن... باهات حرف واسه گفتن خیلی دارم اما از اینجا به بعدشو دیگه بلد نیستم بگم... بازم میگم که فراموشت نمیکنم...يه چيز ديگه واسه يکی ديگه از دوستام که خيلی خيلی دوستش دارم شيشه ی خوابو تو بشکن تيرگی ها رو تو رد شو رد شو از بيراهه ی درد آخر راهو بلد شو جز اينا هيچ چيز ديگه اي نميتونم بگم . نمی دونم چرا تازگی ها حرف زدن یادم رفته...آخريم مال ليداست خيلی پست دپرسی بود ببخشيد... ولی جبران می کنم. از 2 هفته ديگه امتحانام شروع ميشه. منم که امتهان نهايی دارم امسال. اينه که اگر دير به دير آپ ميکنم به خاطر درسامه. اميدوارم که هميشه موفّق و پيروز باشيد. قربونتون برم. فعلا ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:6 توسط بی نام و نشان |
|
|
!The only pressure i'm under is the pressure that i've put on myself تنها فشاری که بر من است فشاریست که خود بر خود قرار دادم
نتیجه: از ماست که بر ماست...!
راستی یه چیز دیگه.... :
بترسید از کسی که تحقیرش می کنید! - حضرت علی (ع)
چون بعدا حتما حالتونو می گیره و زهرش رو می ریزه و براش هم مهم نیست که این کار به چه قیمتی براش تموم می شه.... پس حواستون باشه که چجوری با مردم برخورد می کنید به خصوص دوستاتون.... چون هر چی به شما نزدیکتر باشن بدتر حالتونو می گیرن... مراقب خودتون باشید..... فعلا خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:1 توسط بی نام و نشان |
|
|
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه پس دلم تاكي فضاي غصه رو مهمونيه من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم
وقتي فايده اي نداره غصه خوردن واسه چي واسه عشقهاي تو خالي ساده مردن واسه چي نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
همه حرف خوب می زنن امّا کی خوبه اين وسط بد و خوبش به شما، ما که رسيديم ته خط قربونت برم خدا... چقد غريبی رو زمين آره دنيا، ما نخواستيم... دل و با خودت نبين
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد اون بلیت شانس داره بگو قسمت كي شد همه درويش همه عارف جاي عاشق پس كجاست اين همه طلسم و بعد جاي خوش تو كجااااست
نميخوام دربه در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم يا يه موجود كم و خالي پرافاده شم وايسا دنيا ، وايسا دنيا من ميخوام پياده شم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 18:28 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام ديروز تو کلاس يه بحث خيلی جالبی راه افتاده بود. يه دختره اومد نشست عقبو يه بحث داغی راه انداخت که همه جمع شدن عقبو شروع کردن به اظهار نظر کردن. منم که اون نزديکيا نشته بودم همه ی حرفاشونو می شنيدم. دختره نشسته بود عقبو با دوستش داشتن تست شيمی مي زدن. يهو دختره برگشت (خيلی آروم!!! - وا يعنی چی چیکار می کنن؟- يعنی اينکه چه جوريه، اصلا اين همه مردم عشق عشق می کنن يعنی چی؟ اصلا عشق يعنی چی؟ اصلا از کجا بايد بفهمی عاشق شدی؟- خب هروقت عاشق شدی می فهمی عشق و عاشقی يعنی چی- خب وقتی ندونی عشق يعنی چی از کجا بايد بفهمی عاشق شدی؟.... وای نمی دونين چه غوغايی به پا شد! حالا خدا رو شکر دختره داشت يواش حرف ميزد!- مثلا منو ببين! حتّی وقتی موبايلم رو silent نيست هم 2 دقيقه يه بار چک ميکنم ببينم sms يا missed call دارم يا نه!يکی مي گفت هروقت ديدی نميتونی موبايلتو خاموش کنی، اون يکی مي گفت بابا چقدر خودتو اذيت مي کنی؟ مگه تا حالا فيلم هندی نديدی؟ - خب من خيلي ها رو مي بينم يه جوری مي شم!- نه خب يه جور خاصّی ميشی!- خب آخه چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟- ببين احساس می کنی بايد بری دستشويی يعنی يه جوری که اگر نری خيلی بد ميشه- اه بابا دارم جدّی می پرسم!- خب منم دارم جدّی ميگم!خلاااااااااااصه هر 28 نفر به جز من اومدن و يه تفسيری کردن. آخرش دختر بيچاره گفت خوب بابا فهميدم ولی از کجا بدونی طرف دوستت داره؟ - بابا از کاراش تابلو مي شه ديگه!- نه اين اشتباه ميگه.... هروقت ديدی يکی زياد نگاهت می کنه يعنی عاشقته- نه بابا اون که هيز بازيه!- نه خب هروقت اينجوری نگاه کنه يعنی دوست داره! ببين...اينجوری....! ولی اگر اونجوری ..... نگاه کنه هيز بازيه بالاخره خودت ميفهمی کدومشه ديگه!- اگر تو چشات خيره بشه همش!- زير زيرکی نگاهت کنه- اصلا هيچ کدوم اينا نيست.... هيچوقت نمی فهمی دوست داره يا نه!!!که من با نظر اين آخری موافقم. به هر حال من نشسته بودم اونجا و فقط گوش می کردم. می دونين ته دلم خيلی مي خواستم برم پيشش بشينم و همه ی سوال هاشو از اوّل تا آخر کامل و درست و منصفانه جواب بدم. خيلی چيزا بود که می تونستم بهش بگم که کمکش می کرد. مي تونستم به جای اينکه بهش بگم هروقت احساس کردی بايد بری wc يعنی عاشق شدی قشنگ براش اون حس رو بفهمونم. می تونستم بهش بگم عاشقی چه حسّی داره. می خواستم بهش بگم هروقت ديدی حاضری واسه يکی هر کاری بکنی و از همه چيز بگذری...يعنی حتّی اگر گفت بمير بميری، به همه چيز و همه کس پشت کنی اونوقت ديگه بايد فاتحه ی خودتو بخونی. دلم مي خواست بهش بگم هيچوقت نميتونی بفهمی اون واقعا دوست داره يا نه چون هيچوقت نميتونی بفهمی حرفايی که داره ميزنه دروغه يا از چرب زبونيه يا واقعا عشقه. امّا نتونستم... آخه ميدونين يه لحظه ته دلم آرزو کردم که ای کاش منم نميدونستم. تو دلم بهش حسوديم شد... وقتی نگاهش مي کردم خيلی حسوديم مي شد... سرحال، شاداب، سرزنده، خوشبخت... آره واقعا بدون عشق هم مي شه خوشبخت بود...آرزو مي کردم که ای کاش من هم مثل اون بودم، ای کاش منم مي تونستم وقتی به کلمه ی عشق مي رسم يه پوزخند بزنم و ازش خيلی راحت رد شم و برم دنبال کار خودم. ای کاش منم تمام غصّه م اين بود که فلان تست رياضی رو بلد نيستم يا درسم تو فلان مبحث ضعيفه...ای کاش منم مي تونستم مثل اون وقتی يه آهنگ گوش ميدم به جای اينکه هزار تا حرف يادم بياد و هزار تا خاطره که يه زمان برام شيرين بودن و الان فقط دردناک و زجر آور هستند دوباره يادم بياد اون آهنگا فقط برام يه آهنگ بودن و بس.خلاصه من اون روز کلّی خاطره مرور کردم و همه چيز از اوّل مثل يه فيلم سينمايی اومد جلوی چشمام.... اون حرفا، اون روزا، اون قول و قرارا، اون فداکاری ها، اون از خود گذشتگی ها، اون ديوونه بازيا، اون نگرانی ها، اون خنده ها و ناراحتی ها، اون دلتنگی ها، اون وعده و وعيدا،... آره ميدونم همين الان کامنت ميدين که بايد گذشته رو فراموش کنی و به فردا نگاه کنی و اين صحبتا ولی شما خودتونو بذارين جای من و ببينيد اگر شما بوديد مي تونستيد فراموش کنيد؟ من هميشه فکر مي کردم من يه مشکلی دارم که نمي تونم فراموش کنم ولی امروز فهميدم که فقط من نيستم! آخه تو کلاس بحث اين هم بود. مي گفتن قدرت فراموشی يه نعمته که خيليا ندارن مثل اونا...و مثل من. ممکنه بتونم بگذرم ولی فراموش نميتونم بکنم. مي بينيد که...الان چند وقت گذشته؟ 6 ماه و نيم؟ از ديروز اين فکرا دارن همش تو مخ من مي چرخن. روز اوّل يادم مياد و کلّی مي خندم...بعدش روز آخر يادم مياد..........همش ياد اون شب بيداری ها، دلشوره ها و اون روزی که جواب همه ی کارا و حرفامو گرفتم می افتم. کاش ميتونستم به عقب برگردم و اين قضيه رو از ريشه از بين ببرم. به وقتی که اون نامه رو تو هواپيما موقع برگشتن به کانادا خوندم...ای کاش همونجا نامه رو پاره مي کردم و يا عقبتر... هيچوقت نمي ديدمش...عقبتر....به قولی که به خودم داده بودم عمل مي کردم...يعنی ديگه با هيچ پسری کاری نداشته باشم....اصلا تا حدّ امکان باهاشون حرف نزنم!...عقبتر....هيچوقت اون شب نحس...که يه زمانی بهش "شب قشنگ آشنايی" مي گفتيم با "برادر" ليدا آشنا نمي شدم .ميدونين حماقت از خودم بوده...همون روزی که فهميدم برادر ليدا نيست بايد مي دونستم با کی طرفم. دروغ کوچيکی نبود...بايد مي فهميدم که دروغگو و خاليبنده...در ضمن مگه من فقط به خاطر اعتماد به لیدا این رابطه رو شروع نکرده بودم؟ پس چرا وقتی دیدم برادرش نیست قطع رابطه نکردم؟... وقتی انقدر خوب نقش بازی مي کرد که من واقعا فکر کردم برادر ليدا هستو انقدر يقين داشتم که حتی يه بار از ليدا نپرسیدم که مطمعن شم همچین برادری داره یا نه بايد ميدونستم بازيگر خوبيه و بعدا ممکنه همين بازيا رو با من در بياره... وقتی مي گفت "من استاد پيچوندنم" چرا فکر نکردم که يه روز ممکنه خود من رو هم خيلی ماهرانه بپيچونه؟ جلو ی من قربون صدقه ی ليدا مي رفت و نازشو مي کشيد و منم مي گفتم خب خواهرشه! وقتی به جای اينکه خودش اين مساله رو بهم بگه ليدا رو فرستاد جلو و خودش رفت اون پشت قايم شد بايد مي فهميدم که همونطور که خودش اعتراف کرد با يه آدم ضعيف و ترسو طرفم که انقدر جرات نداره و مي ترسه که خودش بياد جلو و راستشو بگه...چطور الان ازش انتظار دارم که راستشو بگه و قبول کنه که دروغ ميگه؟! ای کاش همون موقع که لیدا پرسید هنوزم باهاش می مونی می گفتم با عرض شرمندگی من از دروغ و دروغگو متنفرم...! امّا از همه ی اينا گذشتم و به روی خودم نياوردم حتّی وقتی هنوز بعد از اينکه ليدا اومده بود و به جای اون راستشو گفته بود، اون به جای شرمنده بودن و مراعات کردن هنوز به غلظت قبل رفتار مي کرد. همون موقع بايد مي فهميدم که قدر نشناسه. وقتی آخر سر خود ليدا ديد اصلا ايشون عين خيالشون نيست و به خاطر من خودشو کشيد عقب و صميميتشو باهاش کم کرد فهميدم که ليدا شعور داره ولی اون گفت " تو ليدا رو از من گرفتی! تو باعث شدی که ليدا ديگه انقدر ارتباطشو با من کم کرده!" اونجا بود که بايد مي فهميدم چقدر غير منطقيه و انگار اصلا متوجّه نيست! نميدونم... اين حرفش واقعا بچگانه بود...وقتی با مهرداد آشنا شد و اون رفتار رو کرد بايد بهم ثابت مي شد که چقدر اين آدم غير منطقی و بچه س. وقتی چنان آه مي کشيد و پيش همه از مهرداد مي گفت و همش مي گفت رزا اينطوری کرد و اونطوری کرد و ناله مي کرد بايد مي فهميدم که کمبود محبّت داره و از جلب توجّه و اينکه ديگران براش دلسوزی کنن خوشش مياد. خدا رو شکر که مهرداد فقط گفته بود: سلام رزا خانوم خوبی؟ چه خبر؟ نه مثل احوال پرسی خودش با ليدا: سلاااام عشقولی خودم. قربون شکلت بشم عشق من. الهی که من برات بميرم. ای تويی که تمام اميد زندگی منی. الهی که من برات تيکه تيکه بشم. عشقولی من خوبه؟ جيگمل من خوبه؟ ای بابا ولش کن. هروقت ياد اين چيزا می افتم از حماقت خودم خنده م مي گيره بسه از بس خاطرات تلخ گذشته رو مرور کردم...بريم سر خاطرات شيرين گذشته که البتّه الان اونا هم دردناکن.... اينم يه شعر که ازش خيلی خاطره دارم... تو تنهايي ها همدم من اين آهنگ بود و بس... وقتی که عاشقتر از هميشه مي شدم هم همينطور...وقتی از درد جدايی مي ناليدم هم همينطور...وقتی دلتنگی مي کشيدم هم همينطور....وقتی از شدّت درد آرزوی مرگ مي کردم هم همينطور ................تو با منی هرجا برم مهر تو بند جونمه عشقت نميره از سرم تو پوست و استخونمه يه دم اگه نبينمت يه دنيا دلتنگت ميشم نگاه دريايی تو آبی روی آتيشم
واسه ت دلم واسه ت تنم واسه ت تمام زندگيم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم واسه ت دلم واسه ت تنم واسه ت تمام زندگيم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه هم نفس قسمت من دوست دارم يه عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه قشنگترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه آرامش وجود من صدای تو شنفتنه
تو با منیییییی هرجاااااااااااااااا برم مهر تو بند جونمه عشقت نميیییییییره از سرم تو پوست و استخوووونمه يه دم اگه نبيیییینمت يه دنيا دلتنگت ميشم نگاه دريااااااااااااااايی تو آبی روی آتيشم
واسه ت دلم واسه ت تنم واسه ت تماااااااااام زندگيم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيییییییم واسه ت دلم واسه ت تنم واسه ت تمااام زندگيم از تو دوباره من شدم با تو تموم شد خستگيم . . . من می خواستم که با تو بمونم تا همیشه...اما تو رفتی و نگفتی عاقبت این دل من چی می شه ......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 17:39 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلاااااااااااام به همه ی دوستای گلم! رسمه که که تو عيد دل هامون رو هم يه خونه تکونی درست و حسّابی بکنيم تا درون دل هامون هم با طراوت و شاداب بشه. پس بهتره همين الان کدورت ها و کينه ها رو دور بريزيم و جای اونها رو به دوستی و محبّت و عشق بديم تا زندگيمون با خنده و شادی و عشق پر بشه. حکايت "بخند تا دنيا به روت بخنده" هم همينه. البته يه چيزای خيلی خنده داری داره واسه من اتّفاق می افته که باور کردنش يه کم مشکله! آخه مي دونين هرچی به عيد نزديک مي شيم همونطور که گفتم بايد کدورت ها رو دور بريزيم و دوباره به هم دست دوستی بديم ولی من نميدونم چرا راجب دوستای من همه چيز بر عکسه! آخه هرچی به عيد نزديکتر مي شيم انگار کدورتای بينمون داره بيشتر ميشه و حتّی اونايی هم که بينمون کدورتی هيچوقت نبوده يهو همينجوری بی دليل ديگه جواب سلام آدم رو هم نميدن! خوب من ديگه برم با اجازه تون بخوابم. سال نو رو به همه تون تبريک ميگم. اميدوارم که سال خيلی خوبی براتون باشه و سرشار از موفقيت! عيدتون مبارک
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:42 توسط بی نام و نشان |
|
|
- عمو زنجيرباف - بعله- زنجير منو بافتی؟- بعله- پشت کوه انداختی؟- بعله- بابا اومده- چی چی آورده؟- نخود و کيشميش- با صدای چی؟- با صدای سگ (واق واق واق)بارها و بارها شده که تو دوران کودکيمون اين شعر رو خونديم و حتّی الان هم برای کودکانی که تو زندگی ما هستند مي خونيم تا همونطور که اين شعر الان يادآور دوران خوب کودکی برای ما شده در آينده برای اونها هم يادآور دوران کودکی خودشون باشه. ياد آور دوران شادی، بازی، خنده، قشنگی، پاکی، بی ريايی، سبزی،... دنيای رنگی و بدون هيچ غم و غصّه و رنجی... امّا هيچوقت به معنی اين شعر توجّهی نکرديم. خب بچه بوديم و تنها چيزی که برامون اهميت داشت شادی و نشاطی بود که همين اشعار کودکانه با خودشون مي اوردند. عمو زنجيرباف زبان دگرگونی های زمان و فصل هاست. ميشه گفت عمو زنجير باف همون "ايزد بهاران" هست که زنجير سرما و زمستان رو از دست ها باز کرده و به دوردست ها، جايگاه ديوان و پليدی ها و زشتی ها پرتاب می کنه. بابا نشان و نماد بهار هست و همراه خودش زندگی و فراوانی مياره. آوا و صدای جانوران هم نماد بيداری طبيعت هست و کلّا با خوندن اين شعر همه به پيشواز بهار ميريم.... شما رو نميدونم ولی من خيلی منتظر عيد هستم. با اينکه ميدونم يکی از سخت ترين عيدهاست ولی برام مهم نيست... باز هم انتظارشو ميکشم. شما هم که خوب ميدونين...هروقت انتظار چيزی رو مي کشين زمان براتون کند ميگزره...حالا هرچی بيشتر منتظر باشيد زمان کندتر ميگزره.... عيد امسال سر سال تحويل خيلی دعاها دارم...خيلی نذر دارم... عيد پارسال خيلی خوب يادم مياد... وقتی شمارش معکوس شروع شد تو اتاقم بودم... گوشام رو تيز کرده بودم و موبايلم هم تو دستم بود و يه SMS آماده ی send شدن بود. حتّی دستم هم رو دکمه ی send بود که يه ثانيه هم دير نشه... چون امکان زنگ زدن نبود مجبور بودم SMS بفرستم... متنش هم شب قبلش قبل از خواب تو Drafts نوشته بودم مبادا که نوشتنش طول بکشه و وقت تلف بشه... همه چيز آماده ... 3 - 2 - 1 .... سال نو مبارک! sending in progress ...يادم نمياد بعدش چيکار کردم. احتمالا رفتم بالا و يه تبريکی هم گفتم و بعدش هم زنگ زدم به ليدا؟ شايدم به مامانم؟ نميدونم. بقيه ش ديگه برام زياد مهم نبود... چقدر آدم بدی بودم... الان که يادم ميافته که بقيه ش برام مهم نبود از خودم حالم به هم مي خوره. فکر کنم اصلا به مامانم اينا زنگ نزدم! فکر کنم اونا به من زنگ زدن! چقدر بد بودم که آدمای که زندگی شون رو وقف من کردن برام مهم نبودن... فقط يه SMS لعنتی برام مهم بود.هيچکس برام ارزش نداشت جز اون يک نفر... چقدر من بدم.... چطوری ميتونم اين چيزا رو جبران کنم؟ چطوری بايد ضربه هایی که به خانواده م وارد کردم جبران کنم؟ چطوری بايد اين همه چيز رو از دل مامانم در بيارم... زندگيشو ريخت به پای من و من چيکار کردم؟ آتيشش زدم! به خاطر کی؟ به خاطر چی؟ به هرکی ميگم فقط مي خنده! بعدشم ميگه برو بابا ما رو گرفتی! نميخوای بگی بگو نميگم! چرا داستان به هم ميبافی؟... حتّی خودش هم باور نکرد... اشکال نداره... اون که الان مشکلی نداره... مشکل رو من دارم که موندم چطوری بايد جبران گذشته رو بکنم. چطوری اون چيزای که سوخته شدن و از بين رفتن رو دوباره برگردونم، چطوری مادرم رو دوباره مثل قبل سرپا کنم. خوش به حال اون که مجبور نيست يه عمر تاوان يه اشتباه رو بده و داره با خوبی و خوشی زندگی ميکنه. اشتباه رو من کردم که عهد خودم رو، اينکه به هيچکس اعتماد نکنم، رو زير پا گذاشتم و الان مي بينم که اين اشتباه چقدر برام گرون تموم شد....... من مادرم رو می خوام..................
نميدونم که تو رو نفرين کنم يا اين دلم نميدونم که تو حلّ مشکلی يا مشکلم با تو عاشقانه بودم پس چرا حسرتی از عشق مونده دلم با تو شاهنامه بودم نه يک غزل با تو رودخونه بودم نه يک قنات يه روزی منو تو بوديم و حالا منو تنهايی و يک عمر خاطره ها توی اين غربت پر گرگ و هراس دارم عين ماهيا جون می کّنم خسته ام از تظاهر ايستادگی جای دندون هزار گرگ رو تنم جای دندون هزار گرگ رو تنم - رضا صادقی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 17:28 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام خوبین خوشین سلامتین؟ منم ای بدکی نیستم می گذره دیگه... این ورا خبری نیست.خيلی منتظر عيدم. يعنی ديگه اصلا حالم از درس و مدرسه داره به هم می خوره. کم نياوردما! نخير من هيچوقت تو اين چيزا کم نميارم... فقط خسته شدم مشکلی هم که تو پست قبلی ازش حرف زدم هنوز حل نشده...کمرنگ شده ولی حل نشده... همين کمرنگ شدنش خيلی کمک کرده... ديگه اندازه ی اون روزی که اين پست رو نوشتم اعصاب خورد کن نيست .و امّا چی شده که من اومدم اينجا دارم يه مشت حرف الکی که به درد هيچکس جز خودم نمی خوره ميزنم؟ امروز يکی از دوستام يه سری آهنگ ريخته بود رو mp3 player من داده بود بهم که گوش کنم. منم ريختم رو کامپيوتر و شروع کرد به خوندن. يهو يکی از اين آهنگا که شروع کرد به خوندن من در جا خشکم زد. خيلی خوشم اومد يعنی خيلی خوشم اومد. يعنی حد و اندازه نداره! متنش بدون آهنگ بدک نبود ولی با موزیکش عالی می شد. خلاصه که اومدم بذارمش اينجا و برم. خيلی سعی کردم آهنگشو بذارم رو موزيک متن وبلاگم ولی نشد. ولی لينکشو ميذارم اينجا که اگر خواستين دانلود کنيد .راستی اين آهنگايی که من اينجا ميزارم معنيش اين نيست که خودم در همچين وضعيت روحی هستم... بيشتر اين آهنگا فقط یاد آور يه خاطره هست... منم به اونا گوش ميدم تا هيچوقت اون خاطره ها رو از ياد نبرم. خودم رو در اونها غرق نمي کنم ولی دوست ندارم فراموش هم بشن. گرچه قلبا آرزو مي کردم که همچين چيزی ممکن بود. به هر حال اميدوارم که اگر اين آهنگ به نظرتون چرت و مسخره اومد به حساب بد سليقگی نزاريد . چون این متن فقط اگر با موزیک و ریتم خودش خونده بشه قشنگه... وگرنه متنش که چیزی نداره. اینه که اگر قصد ندارید آهنگ اصلا نخونید که آبروی من می ره
من می خواستم که با تو بمونم تا هميشه امّا تو رفتی و نگفتی عاقبت اين دله من چی ميشه حالا چرا باز برگشتی ميگی بی تو نميشه نمي خوامت ديگه برو گ*** از جلوی چشمام واسه هميشه روز اوّلی که ديدمت تو نگاه فهميدم که رسيدم بهت اومدی جلو به من دادی دو تا دستت خنديدی گفتی تنهايی شده بسّه ت بگو چرا يهو عاشقت شدم چرا برای تو زنده می شدم چون تو دست گرمت عشقو ديدم من اونی ام که بهش می خنديدم تو می گفتی عاشق شدی مثل من نترس بيا جلو قلبتو بده ش به من حالا بيا بشين پيش من عشق من واسه بوسه از اون لب هات من تشنه ام يهو دلمو گرفتی تو به بازی تو می گفتی اگه دوستم داری بهم ثابت کن همه چی رو بهت ثابت کردم امّا تو ...( باور نداره پس رفت دلتو بشکنه)من می خواستم که با تو بمونم تا هميشه امّا تو رفتی و نگفتی عاقبت اين دله من چی ميشه حالا چرا باز برگشتی ميگی بی تو نميشه نمی خوامت ديگه برو گ*** از جلوی چشام واسه هميشه :RAP ازم خواستی تو زخم شبو تب منو، بيا ببين بی تو باختم، نرو به روم نبند در رو حالا بيا جلوم بشين، ببين، چشمتو ببند بريم به خاطره ی تلخ، سر تو حادثه ی باخت شب حاضری با گوش باز، نياز پيدا کنه فاش اين راز، ماهری بگی: بايدم بری به خواب دراز منو تو خ*** به سمت توو نيمه شبه، واسه م ته غمه، ولی گفتی برو از پيشم کم بشه شرّت گفتم ميرم و يه روز ميای که خيلی رو سياهی [ پسر] ميگم که بازيچه نيستم که فردا منو بخواهیتو خيلی خوشگلی، نازی، منو خوب دادی بازی راضی به مرگم هم که باشی آخرشم تو می بازی منو دادی عزاب، کردی خراب، دادی به باد! بعدش زدی فرياد، خوردی شراب خنديدی شاد: - : حالا ناراحتم بی طاقتم فاصله کم شده بينمون، بيا پيشم بگو ديوونتم بيا...!
برو که ديگه بی خيالتم فکر نکن نگران حالتم چرا برگشتی بگو چی ميخوای بودنم شده واست آرزوی محال يادته زدی دلمو شکستی حالا اومدی ميگی بودی توو مستی پشيمونی ولی بدون خودت خواستی برو گ*** برو خيلی پستی
اشتباه کردم که بهت فرصت دادم هنوزم مي افته از اون صحبت يادم که مي گفتی دوست دارم هميشه پيشتم فکر کردی هر [دختری] خر ميشه بی صفت می خندی به ريش من - : عروسکم بودی ولی برو از پيش من برو از پيش من.... آره برو برو برو از پيش من...
من می خواستم که با تو بمونم تا هميشه امّا تو رفتی و نگفتی عاقبت اين دله من چی ميشه حالا چرا باز برگشتی ميگی بی تو نميشه نمی خوامت ديگه برو گ*** از جلوی چشام واسه هميشه
روزبه - برو از پیش من - آلبوم دخترکشی.... هرچقدر این آهنگ رو گوش می دم سیر نمی شم
با کیفیت ۲۰ کیلوبایت/WMA با کیفیت ۱۲۸ کیلوبایت/MP3 |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام نميدونم چی بگم...وقعا متاسفم که بايد اينطوری بيام اينجا... چقدر من بد شانسم! يعنی واقعا فکر نمي کنم آدمی به بد شانسی من تو اين جهان وجود داشته باشه... 2-3 روز پيش اتّفاقی افتاد که من هنوز نميتونم باور کنم همچين چيزی شده... يه موضوع خيلی ساده...يه حرف خيلی ساده...بدون هيچ قصد و غرض بدی... يه چيز خيلی کوچيک و بی ارزش.... چقدر ميتونه زندگی آدم رو از اين رو به اون رو بکنه ...چرا؟؟؟ چرا يه حرف خيلی ساده که من! خود من! بدون هيچ قصد و غرضی بدون اينکه معنی واقعی حرفم رو بدونم زدم اينطوری بايد آتيش بندازه تو زندگيم؟ چرا حرفی که 5 ماه پيش زده شده بايد الان بعد از اين همه مدّت بياد و اين اوضاع رو برای من درست کنه؟ یه چیز جالب! دقت کردین تمام چیزایی که تو زندگی من اثر بدی گذاشته ۵-۶ ماه پیش اتفاق افتاده؟ 5 ماه پيش! سر کلاس شيمی...! پشت يکی از يادداشت هايی که وقتی سر کلاس حوصله مون سر ميره مي نويسيم...! چرا 5 ماه پيش من اون جمله رو پشت يکی از اون کاغذ باطله ها نوشتم؟ چرا يه جوری نوشته شد انگار من دارم اين جمله رو به کسی ميگم؟ چرا وقتی که يه روز همه ی کاغذ ها رو آوردم بيرون که اونايی که به درد نخور هستند رو بريزم دور اين يه دونه کاغذ از قلم افتاد؟؟ اسمش بد شانسی نيست؟ چرا من که هميشه تو اتاقم درس مي خوندم 2 روز پيش که امتحان دينی داشتم يهو تصميم گرفتم برم تو حال درس بخونم؟ چرا وقتی همون جوری که داشتم درس مي خوندم اون کاغذ از کتابم افتاد پايين همون موقع نخوندمش؟ چرا وقتی همه رفتن خوابيدن خوندمش؟ چرا وقتی که از شدّت خجالت برای گفتن اون جمله اونم 5 ماه پيش اون کاغذ رو پاره کردم اون رو جوری ريز ريز نکردم که قابل خوندن نباشه؟؟؟! من که بغل شومينه نشسته بودم چرا ننداختمش تو آتیش؟ چرا انقدر خوابم مي اومد که يادم رفت تيکه های کاغذ رو از رو زمين بردارم؟ چرا از بين اون همه تيکه های کاغذ فقط اون تيکه اي که نبايد خونده مي شد خونده شد؟؟؟ ....!!!!!!وای دارم ديوونه ميشم...ديگه با چه رويی تو صورتش نگاه کنم... چرا منظور من هميشه اشتباه برداشت ميشه؟؟؟ چه جوری ثابت کنم که منظور بدی نداشتم!!! چرا تو فرهنگ ما معنی اون حرف من چيزيه که من هيچوقت هیییییییییییییییییییيييچوقت جسارت نميکنم همچين حرفی رو بزنم! چرا من اون موقع نمي دونستم که معنی حرفم تو اين فرهنگ وامونده اينه! چرا یادم نبود که تو ایران معنی واقعی کلمات مهم نیست و مفهوم اون جمله (که معلوم نیست این مفهوم چه جوری واسه همچین چیزی دراومده!!!!) مهمه.... و کی باور ميکنه که من واقعا نميدونستم !!!!احساس گناه و عذاب وجدان داره منو می کشه.... بايد خودم رو مجازات کنم امّا نميدونم چطوری... ای کاش يکی منو برای اين کار شکنجه مي کرد... ولی شکنجه کفايت نمي کنه! بازم کمه...خيلی کمه! کاش خودش با من يه کاری مي کرد! کاش خودش من رو شکنجه مي داد! ای کاش هرچی از دهنش در مي اومد به من مي گفت. ای کاش تا مي تونست منو می زد. ای کاش منو پرتم مي کرد از يه جا پايين. هر کاری! امّا اون هيچی نگفت!!! هيچی نگفت! فقط نگاه کرد...فقط نگاه کرد... هيچوقت حالت صورتش و چشماش يادم نميره هيچوقت! چشماش پر از يأس و نا اميدی... شکستگی... من اون رو خورد کردم... من بهش ضربه زدم... من کاری کردم که ديگه از اون روز تا الان نخنديده...من کاری کردم که به من با نا اميدی نگاه مي کنه... هنوزم چيزی نگفته... فقط نگاه....نگاه های عميق... تمام حرکاتش، راه رفتنش، حرف زدنش، نگاه کردنش.... همه جوريه که انگار مدّتهاست نخوابيده و فوق العاده خسته ست... انگار يه دستی بلند شده و آنچنان کمرش رو شکسته که ديگه نميتونه درست راه بره ...خدايا چقدر دارم عذاب مي کشم... لعنت به اين شانس... همه چيز يه جور ديگه به نظر اومد... دارم عذاب گناه نکرده رو مي کشم... درست مثل هميشه... آره درسته که اون جمله رو نوشتم... ولی اون حرف گناه نبود...حتی واقعیت هم بود!!! حرف خوبی نبود امّا گناه هم نبود... تقدير يه کاری کرد که همه چيز جور ديگه اي جلوه داده بشه... و گناه نکرده ی من تبديل بشه به يه مساله ی بزرگ حل نشدنی... چقدر دارم عذاب ميکشم..... اينا همه به کنار...يه عذاب ديگه هست که داره ديوونه م ميکنه... اونم اينه که زبونم نمي چرخه برای عذرخواهی... امّا نميدونم چرا ....!چرا نمي تونم برم جلو و جريان رو تعريف کنم و ثابت کنم که سؤ تفاهم شده؟!!! حداقل چرا نميتونم بگم "ببخشيد"؟ شايد چون انقدر شرمنده م که نميتونم دوباره بحث رو پيش بکشم....انقدر خجالت ميکشم که نميتونم تو چشماش نگاه کنم.... چطوری ميتونم اين افتضاحی رو که به بار اومده جمع و جورش کنم؟ چطوری ميتونم از دلش در بيارم؟ چطوری ميتونم ثابت کنم که اشتباه فکر ميکنه؟ ميدونم که دلش شکسته... اينم ميدونم که باور نميکنه منظور من از اون حرف چيز ديگه اي بوده و اصلا اونطوری که اون فکر ميکنه نيست ....نميتونم برم جلو و حرفم رو بهش بزنم... ميدونم که نميتونم...بازم بايد به پای گناه نکرده بسوزم و عذابش رو بکشم ولی اين بار تو اين عذاب تنها نيستم.... عزيزترين کسم هم خورد شد و شکست و اون هم پا به پای من می سوزه و عذاب ميکشه ... بابت اشتباه کاملا غیرعمدی من... من...همون کسی که می گفت:تا توانی دلی به دست آور....دل شکستن هنر نمی باشد این جمله رو اون موقع ها بابام می گفت... فکر کنم ۵ سالم بود... فکر کنم این تنها حرف راستی بود که زد. خدايا هيچ چيز ازت نمي خوام جز اينکه اون بفهمه منظور من اونی نبوده که اون فکر ميکنه... فقط ميخوام کمکم کنی که اين موضوع رو بهش بفهمونم....فقط همينو ازت مي خوام! !!تا يه مدّتی نمي خوام با کسی حرف بزنم... اين مساله انقدر بزرگ شده که ديگه به جز اين مساله چيزی تو فکر من نيست...و من انقدر شرمنده م که روم نميشه جريان رو برای کسی تعريف کنم...حتّی بهترين دوستام و کسايی که همه ی زير و بم زندگی من رو ميدونن... فقط اين مساله تو ذهن من هست و هيچ حرف ديگه اي برای زدن ندارم و راجب اين جريان هم نميتونم بيشتر از اين برای کسی توضيح بدم و وقتی هم که ديگران حرف ميزنن حواسم فقط به اين مساله هست و اصلا به حرفاشون گوش نميدم پس صحبت کردن با ديگران الان برای من معنی نداره... به اندازه کافی خودم خودم رو سرزنش ميکنم پس لطفا شما سرزنشم نکنيد...من به سرزنشاتون احتياج ندارم... من به دعاهای شما نياز دارم...به کمک شما...به راهنمايی شما... دعا کنيد زودتر از اين وضع نجات پيدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:22 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلااااااااااااااااااام!!! امروز از اون روزاست که خيلی حرف دارم بزنم... امروز عجب روز خوبی بود... امروز از اون روزايی بود که کم تو زندگی آدم تکرار ميشه... امروز هم مثل هر روز از خواب پا شدم و فکر کردم يه روزه مثل بقيه ی روزا. امّاااااا امروز دوباره احساس کردم دنيا داره بهم می خنده و من هم دارم همراهش می خندم...امروز دوباره قشنگی های دنيا اومد جلوی چشمام... امروز دوباره به اين نتيجه رسيدم که زندگی فقط يه بازيه که نبايد زياد جدّی گرفتش ....امروز دوباره احساس زنده بودن کردم... امروز خيلی احساسا کردم که نميشه گفت.... امروز دوباره به آينده اميدوار شدم...چنان اميدی که ديگه فکر نکنم کسی بتونه به راحتی خدشه دارش کنه....از امروز آينده م رو يه طور ديگه اي مي بينم. هدفم هم چيز ديگه اي مي بينم. برای اين هدف خيلی بيشتر از قبلی (اگر قبلا هدفی وجود داشت!) انگيزه دارم. يه احساس خيلی خوبی دارم اونم اينه که انگار ديگه هيچ کس و هيچ چيز نميتونه جلوی من رو بگيره و نذاره من به هدفم برسم. زندگی من با همه فرق داره... خيليا نميدونن چرا. شايد تو دنيا فقط 2-3 نفر بدونن خیلیا هم فکر می کنن می دونن منم می گذارم دلشون خوش باشه. قبلا از اين فرق بزرگی که زندگی من با همه داره ناراحت مي شدم. اين فرق باعث مي شد حتّی تفريحات من، رفتار من، حرف زدن من، درس خوندن من و خيلی کارای روزمرّه ی من يه طور ديگه باشه. باعث مي شد مسئوليت بيشتری رو دوشم باشه. باعث شد بزرگتر از سنّم بار بيام. خيلی کارا رو وقتی بچه بودم و حتّی 10 سالم هم نبود انجام دادم که شايد آدمای 40 ساله هنوز قادر نيستن انجام بدن. اين فرقا و اتّفاقات باعث شد از خيلی از هم سن هام قوي تر بشم و چون متوجّه اين موضوع نبودم ناخوداگاه از آدمای ضعيف بدم مي اومد. الان عاشق اين فرقم. من چيزای خيلی سخت تر رو تحمّل کردم و الان حتما قدرتش رو دارم که برای خودم و خانوادم بهترين زندگی ها رو بسازم شايد بهتر از آدمهای معمولی. احساس مي کنم اون راهی که قبلا پر از پيچ و خم بود و پر از مانع برای اينکه به هدف نرسم الان به طرز عجيبی صاف و هموار شده. احساس ميکنم رسيدن به موفّقيت چنان ساده شده که يه جورايی مضحک و خنده داره! فقط با يه کوچولو اراده ميشه به اوج موفّقيت رسيد.... ميدونم که اين احساسم به زودی از بين ميره... برای همينه که دارم اينا رو اينجا مينويسم که بعدا بيام و بخونم شايد که اين احساس دوباره در من به وجود بياد. ميدونين گذشته ها گذشته... وقت شروع يه زندگی جديده...بدون اشتباهات گذشته.از من برای چندمين بار چيزی خواسته شد که بر خلاف ميلم نمی تونم انجامش بدم. حالا هرچی که مي خواين ميتونين بگین... قلبم کوچيکه؟ بی احساسم؟ بزرگوار و بخشنده نيستم؟ با گذشت نيستم؟ هرچی ميخواين بگين. من نمي تونم. چرا؟ چون اگر 15 سال پيش وقتی من 2 سالم بود همين تصميمی که من الان گرفتم تو خونه ی ما گرفته مي شد هيچوقت کار به اينجا نمي کشيد. هنر اينه که آدم از اشتباهات ديگران درس بگيره. نزديکترين افراد خانواده ی من يک عمر اشتباه کردن و من تک تک اشتباهاتشون رو ديدم، هم خود اشتباه و هم عاقبت اون اشتباه. اشتباه بعد از اشتباه و گذشت بعد از گذشت. گذشت هم زياديش خوب نيست. از وقتی يادم مياد در حال تجربه کسب کردن بودم. اونا رو مي ديدم و درس زندگی مي گرفتم. 15 سال به همين منوال گذشت. اول اشتباه، بعد گذشت، بعد ضرر، سرخوردگی، شکستگی، اتلاف عمر و آخر هم هيچی به هيچی. عمر تموم شد و مو ها سفید و تازه فهميدن که اين راهش نيست... يه گياهی که آفت زده رو بايد از ريشه کند و دور انداخت. يه عمر طول کشيد تا اين مساله تفهيم بشه. هنر اينه که آدم از اشتباهات ديگران درس بگيره نه اينکه به تجربياتش پشت کنه و بگه نه! قضيه ی من فرق ميکنه!... نه... من اين درس رو يک بار گرفتم، با اینکه اون اشتباه رو من نکرده بودم بیشترین ضربه ها رو خوردم. امکان نداره که اشتباه 15 سال پيش اونا رو تکرار کنم که بعدا مثل الان اونا خورد شم و پشیمون... معمولا هم اونی که گذشت می کنه بیشتر حسرت می خوره چون می دونه اگر گذشت نمی کرد زندگیش می تونست خیلی بهتر باشه. نمي خوام 15 سال ديگه بعد از اينکه جوونيم و عمرم به هدر رفت تازه بفهمم که 15 سال قبل يعنی الان کاری که کردم اشتباه بود. و چقدر سخت تره وقتی اشتباهی رو بکنی که قبلا کس ديگه ای کرده و تو شاهدش بودی و عاقبتش هم ديدی ولی اعتنا نکردی و الان خودت هم به همون حال و روز افتادی... می گن یه بار بخشش اشکال نداره ولی من طبق تجربیاتم به این مساله اعتقاد ندارم یعنی نمی تونم ريسک کنم. اگر یه بار دیگه شکست بخورم دیگه نمی تونم پا شم.... پس بی خیال... همونطور که گفتم گذشته ها گذشته.از اين به بعد مي خوام راجب چيزای جديدتری تو اين وبلاگ حرف بزنم. چيزايی که احتمالا به دردتون مي خوره. خوب بزارين اول يه چيزی که بايد چند روز پيش ميگفتم ولی چون نبودم (حالا ميگم کجا بودم ليدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من باورم نميشه که الان (يعنی همون چند روز پيش! ۲۰ بهمن felicida compleaños mi linda lidaaaaaaaaaaaaaaaa
راستی تولد منم بود خب حالا من غيبتم رو موجّه کنم! ميدونم که در نبود من به شما واقعا سخت گذشته و داشتين لحظه شماری مي کردين که من برگردم خوب بگزريم به هر حال دوره زمونه خيلی عوض شده. راستی من چند تا نکته ی جديد راجب اين دوره زمونه ی جديد ياد گرفتم مي دونستين که اگر يه کسی شما رو بزاره زير پاش و لگدتون کنه و اونقدر فشار بده که مطمعن شه شما حتما حسابی خورد شدين و با زبونش حسابی نیشتون بزنه و تو وجودتون زخمایی ایجاد کنه که هیچوقت خوب نمی شن "به شما بدی نکرده فقط در موردتون اشتباه کرده" و اين اشتباهش انقدر کوچيکه که اگر شما نبخشينش اشکال از بزرگی اشتباه اون نيست بلکه از کوچيکي قلب شماست؟ نمي دونستين؟؟؟ ولش کن بابا من که دیگه بی خیال همه چیز شدم ... تو دوره زمونه اي که حتّی يه پدر به بچه ش رحم نمی کنه و آدما با يه بهونه ی کوچيک زندگی هم رو متلاشی ميکنن و به خاطر هيچ و پوچ سايه ی همديگه رو با تير ميزنن اين حرفا ديگه انقدر جزئيه که ديگه به نظر نمياد .راستی امروز کارنامه ميدن...البته من که همه ی نمرهامو ميدونم فقط معدّل رو نميدونم اونم چون حوصله نداشتم خودم حساب کنم. ميدونين اونقدرا هم که فکر ميکردم امتحانامو بد نداده بودم... فقط رياضی رو نميدونم چرا انقدر گند زده بودم.... البته ميدونما!!! بيشتر به خاطر دوست عزيزم بود که قبل از امتحان قشنگ با راه حل های غلط مخ من رو شستشو داد و فرستاد سر امتحان راستی ببخشيد که پست قبلی به انگليسی بود بگزريم...يادتونه گفتم مي خوام هر دفعه يه آهنگ رو که دوست دارم بزارم اينجا با اسم خوانده و اينا که اگر شما هم خوشتون اومد برين دانلودش کنين؟ درسته که هر دفعه نشد ولی هنوزم اين برنامه هست. امروز مي خوام يه آهنگ رو بزارم که برام يادآور خاطرات تلخه
قسمت نمي شه انگار دست تو رو بگيرم برای آخرين بار برای تو بميرم گريه نکن که اشکات برای من يه درده تحمّل غم تو منو ديوونه کرده هيچکی مثل من تو رو دوست نداره اينو از تو چشام ميتونی بخونی تو بودی جونمو عمرمو کسی که مي خواستمو قسم راستمو که ميخوای بدونی واسه ی عشق تو، همه چی دادمو، به جز غرورمو، که اونم رفته به باد ....بود و نبودمو، همه وجودمو، واسه تو دادمو تو ميگی منو نميخوای ....هيچکی مثل من تو رو دوست نداره اينو از تو چشام ميتونی بخونی تو بودی جونمو عمرمو کسی که مي خواستمو قسم راستمو که ميخوای بدونی واسه ی عشق تو، همه چی دادمو، به جز غرورمو، که اونم رفته به باد.... بود و نبودمو، همه وجودمو، واسه تو دادمو تو ميگی منو نميخوای ...شادمهر عقیلی - اسم آهنگش رو هم نمی دونم ولی track 5 هست. خوب اینم از این... دیگه خسته شدم قربونتووووووووووووووون |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:47 توسط بی نام و نشان |
|
|
?How hard is telling the truth It’s funny when u sometimes see someone who prefers to break himself, lose all he has, do the sin of lying, than telling the truth He still prefers to do that even when he’s at the edge breaking down when there’s not a single person there to save him and the only way out of this hell is just telling the truth. He’s slipping off the edge…he still tries to make things right by lying… but everything gets worse and worse by each lie he says. Why? Maybe because he’s too stressed and cant think properly! He’s slipping off and he is doing his best to hold still…he’s trying to get out by lying but he has chosen the wrong way. He cant even imagine how much telling the truth can help him…if only he knew…if only he could understand…but he’s eyes are too blind to see the bright future he can have by just telling the truth. He’s blind with his own lies. Then someone comes into the scene… the only one who still cares about the liar… even after she found out about all the lies… She tells him, asks him, begs him to to stop lying. She tries to make him see the future. She tries to get him out of the hell he’s made for himself. But its no use… he’s too blind. Why is telling the truth that hard for him? No really… why? Cuz he’s scared???… he’s not brave enough???But shouldn’t someone who’s gonna lose everything and live with nothing be brave too???… he doesn’t dare to confess??? Why?? Maybe he’s scared of the punishment???? But does he really think the punishment of telling the truth is worse than losing all the things he cares about?l Why is telling the truth so hard for some people???l :i'm sure someday he realizes what he's done and thats when he sings I open my eyes I try to see but I'm blinded by the white light I can't remember how I can't remember why I'm lying here tonight And I can't stand the pain And I can't make it go away No I can't stand the pain ?How could this happen to me I've made my mistakes I've got no where to run The night goes on As I'm fading away I'm sick of this life I just wanna scream ?How could this happen to me Everybody's screaming I try to make a sound but no one hears me I'm slipping off the edge I'm hanging by a thread I wanna start this over again So I try to hold on On to a time when nothing mattered And I can't explain what happened And I can't erase the things that I've done No I can't ?How could this happen to me I've made my mistakes I've got no where to run The night goes on As I'm fading away I'm sick of this life I just wanna scream ?How could this happen to me I've made my mistakes I've got no where to run The night goes on As I'm fading away I'm sick of this life I just wanna scream ?How could this happen to me Untitled - BY: Simple Plan
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:13 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام
حال شماا احوال شمااا!!! اميدوارم که همه تون سالم و سلامت باشيد. خوب يه چند وقتی هست که محرّم شده. اگه اشتباه نکنم امشب شب هفتم محرّمه يعنی همون شبی که آب رو به روی امام حسين و خانواده ش مي بندن... تهران تو محرّم خيلی با صفا می شه. اصلا جو يه جوريه... کلا همه يه جورايی جوگير هستن. امشب رفتيم بيرون با خانواده يه دوری بزنيم جاتون خالی خيلی خوش گذشت... پيتزای نذری نخورده بوديم که خورديم با نوشابه و سس و مخلّفات!!! خب اين محرّم بود ولی الان داريم به يه واقعه ی ديگه هم نزديک ميشيم. قبل از هرچيز بگم که من اصلا به سياست و اينجور چیزا کاری ندارم و اصولا اين چيزا به من هيچ ربطی نداره چون هر نظری هم داشته باشم برای هیچکس هیچ فرقی نداره... این روزها داریم به 28مین سالگرد انقلاب تو ایران نزدیک میشیم اون موقع من نبودم اما از نارضایتی هایی که الان تو جامعه می بینم متوجه میشم این حکومت چیزی نبوده که مردمی که اون زمان انقلاب کردن می خواستن...نمونه ش هم می تونم خانواده ی خودم رو مثال بزنم. اما اینکه چرا اونطوری که اونا میخواستن نشده؟ من به این موضوع فکر کردم و به نظرم اومد که مردم ایران تو اون زمان فقط می خواستن شاه نباشه و اینکه چی میخوان رو نمیدونستن اونا با هر کسی که بر علیه شاه حرف میزد همراه میشدن اما نمیدونستن که اون گروهی که اینا همراهشون میشن میخوان ایران رو به کجا برسونن... البته شاید هدف اون ها هم این نبوده که ایران به اینجا برسه ولی چیزی که اهمیت داره اینه که ایران به اینجا رسیده و به دست این آدمها هم رسیده. الان هم همه ی مردم به جز کسانی که از طریق این حکومت مال و منالی نصیبشون شده و به ثروت رسیدند از حکومت ناراضی هستن اما نمیدونن باید چی کار کنن و نمیدونن چه حکومتی مد نظرشون هست واسه همینه که اگر این حکومت هم عوض بشه نه تنها اوضاع بهتر نمیشه بلکه بدتر هم میشه!... منظورم با کسانی هست که تحت تاثير ماهواره ها و کانال های سياسی تو ماهواره قرار ميگيرن. همونهايی که با خيال راحت در اوج رفاه نشستن پشت دوربين و جوون ها رو تحريک مي کنن که برن بريزن بيرون... ما هم که همه کلّه هامون داغه و اصلا تو اين سن دنبال دردسر ميگرديم. ولی وقتی واقعا اين کار رو انجام ميديم اتّفاقاتی برامون می افته که معمولا جبران ناپذيره و اونوقته که به حماقتمون مي خنديم. اينجا رو کسانی اداره ميکنن که خودشون تو انقلاب شرکت کردن و ميدونن که نقطه ضعف شاه کجا بود و چه عواملی باعث سقوط شاه شد... برای اينکه اين بلا سر خودشون نياد الان اون نقطه ضعفها نقطه ی قوّت اونهاست و اون عوامل به شدّت کنترل ميشه.... خلاصه که اين مردمی که توی کانال های سياسی نشستن و شعار ميدن دوباره شروع به تحريک مردم کردند...اينه که حواستون باشه بلايی که چند سال پيش سر دانشجوها اومد امسال سر شما نياد. اگر يادتون باشه همون موقع هم همين آدمای بيکار بودن که جوونا رو از تو خونه هاشون کشوندن بيرون.... خوب اين از اين... اين اولين و آخرين صحبت سياسی بود که من تو اين وبلاگ کردم. من از حرف سياسی زدن اصلا خوشم نميآد واسه همين قول ميدم ديگه تکرار نشه .موفّق باشيد... و سلامت !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم بهمن 1385ساعت 23:0 توسط بی نام و نشان |
|
|
سيه چشمي به كار عشق استاد بی تو هر شب غمتو به خلوت خودم می بردم می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه ی خویش ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:57 توسط بی نام و نشان |
|
|
دوباره سلام خیلی وقته که آپ نکردماااا... نه نترسین امروز اومدم تا حرفای خوب بزنم خوب اينجا خبر خاصّی نيست. بالاخره بعد از يک ماه امتحان دادن فردا آخرين امتحان رو ميدم و تموم ميشه ميره پی کارش. جمعه استراحت مي کنيم و شنبه به مدرسه مي رويم و دوباره روز از نو و روزی از نو. امتحانا بد نبودن ولی اون طوری هم که مي خواستم نبودن. که چند تا دليل مختلف داشت...يکی به لطف يکی از دوستای خوبم در مدرسه راستش زياد چيزی ندارم که بگم آخه از اون موقع تا الان فقط درگير درس و مدرسه و اين چيزا بودم و اتّفاق خاصّی برام نيفتاده. اينه که زياد مخ شما رو هم نمي خورم و خسته تون نميکنم ...Things are not always what they seem to be ?Is evrything you see ... the same as what you know ...Let us change our point of view راستی...امروز منتظر بودم ولی خبری نشد. نمي خوام زود قضاوت کنم ولی به نظرم مياد که حتّی خودت هم نميدونی چی ميخوای .موفّق و شاد و سرحال و پيروز باشيد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:8 توسط بی نام و نشان |
|
|
امروز مي خوام يه پست خيلی خيلی طولانی براتون بذارم بيشتر برای رفع ابهام.
فقط اين اول يه چيزی به خود خودش بگم! اون به من مي گفت ميمون تو چرا باهاش مي خنديدی؟؟؟ اون من رو مسخره مي کرد تو چرا باهاش مي خنديدی؟؟؟ اون که منو ندیده بود پس تو جوری تعریف می کردی که مسخره کنه یه کم فکر کن وقت حرف زدن می تونی؟؟ تو چجور عاشقی بودی که وقتی يکی به عشقت ميگفت ميمون باهاش مي خنديدی و دوسش داشتی؟؟؟ هاا؟؟؟ اين چجور عشقيه؟؟؟ چرا حالشو نمي گرفتی؟ چرا روشو کم نميکردی؟ چرا نمي گفتی راجب عشق من درست صحبت کن چراااااااااااااا؟؟؟؟ دروغگووووووووووووووووووووو حرفات بوی گند دروغ ميده دروووووغ!!! خيلي هاا، خيلی از دوستام... خيلي ها ميخوان بدونن واقعا چی شد. من خيلی مختصر ميگم که چی شد. البته اين مختصر که مي خوام بگم خيلی طولانيه و جواب خيلی چيزاست که تا الان تحمّل کردم ولی ديگه نميتونم تحمّل کنم. ديگه نميتونم مظلوم نمايی و بی گناه جلوه دادن بعضی از مردم رو تحمّل کنم. ديگه حالم داره از سکوت به هم مي خوره. متاسّفانه بعضی از شما دوستان گل من که هر رّوز با من هستید حتّی با اينکه با چشم خودتون ديدين هنوز نفهميدين. چی بگم!!!!!!!!!!!!!!!! نميدونم از کجا بگم. حالم داره به هم مي خوره. يه شب زنگ زدم مثل هرشب. ولی نميدونستم چه شب شوميه. همش ساکت بود. اين اواخر خيلی ساکت بود. باز من حرف ميزدم. باز نمي گذاشتم سکوت بينمون بمونه. اصلا حرف نميزد. کم کم من هم از حرف زدن و جواب نگرفتن خسته ميشدم و ساکت ميشدم. شده بود حتّی نيم ساعت که نه من حرف بزنم نه اون. اون شب هم هرچی صبر کردم حرف نزد. یادمه حالم خوب نبود. حالم داشت به هم مي خورد. سرم درد مي کرد. ديگه از سکوت خسته شده بودم. متنفّرم از اينکه سوالی بپرسم و جوابی نشنوم. پرسيدم چرا ساکتی...سکوت! چرا حرف نميزنی.... سکوت! چی شده؟ سکوت! راستش ميدونين زياد سوال نکردم چون ميدونستم قرار نيست سکوت رو بشکنه. توی چند شبه آخر بهم ثابت شده بود که سوال کردن بی فايده ست؛ آخرش گفتم اگر نمي خوای حرف بزنی قطع کنم...سکوت!!! ديگه حالم داشت به هم مي خورد از اون وضعيت. بعد يهو سکوت شکسته شد. يه صدای عصبانی: امروز صبح بهت چی گفتم؟؟؟ ها چی گفتم؟؟؟ حالا اون روز صبح من و ايشون 4 ساعت حرف زده بوديم. گفت نه بگو ببينم دومين چيزی که بهت گفتم چی بود. منم که اصلا نميدونستم منظورش چيه گفتم نميدونم. اونم گفت هروقت انقدر برات مهم بودم که کلمه به کلمه ی حرفام يادت بمونه وقتی بهت ميگم اونوقت زنگ بزن!! هروقت يادت اومد بهم زنگ بزن! گوشی رو قطع کرد. من شوکه شده بودم. نميدونستم چه خبره . نميدونستم معنی اين مسخره بازيا که جدیدا در می آورد چيه. گريه م گرفته بود. هرجی زنگ زدم برنداشت...موبایلش هم خاموش بود. حالم بد بود. مي خواستم بميرم. فرداش امتحان داشتم. با همون حال رفتم سر امتحان وقتی خوب گند زدم اومدم بيرون. زنگ زدم. موبايل که خاموش تلفن خونه هم که جواب نميده! مردم از دلشوره و نگرانی. مردم، مردم. می ترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه... اشک مجالم نمي داد. داشتم خل ميشدم. تلفن از دستم نمي افتاد. داشتم ديوونه ميشدم. مي خواستم زنگ بزنم سرش داد بزنم بگم اين چه مسخره بازيه راه انداختی اين چه بساطيه اين چند وقته واسه من درست کردی. اين چه اخلاق گنديه که تو با من داری. مي خواست منو بکشه. ميخواست منو زجر بره مثل همیشه. ميدونم. آره ميخواست زجر بکشم. امّا چرا؟؟؟؟ مگه باهاش چيکار کردم به جز اينکه عاشقانه بپرستمش؟ چيکارش کرده بودم جز اينکه زندگيمو گذاشته بودم تو دستاش؟؟؟؟ از ساعت 11 که رسيدم خونه داشتم بهش زنگ ميزدم تا ساعت 6 عصر بالاخره گوشيشو بردشت: - چيه؟ چيکار داری؟ صداش پر بود از حس بی اعتنایی و یه جوری بود که انگار یه خطایی کردم یا از من طلبکاره! گفتم: - تو مي خوای منو بکشی؟؟؟ - تو رو بکشم؟؟ نه واسه چی تو رو بکشم! ميخوام خودمو بکشم - اين مسخره بازيا چيه راه انداختی. اگر ميخوای تموم کنی بگو تموم چرا زجرم ميدی؟ - آره! تموم! - چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باورم نميشد. باورم نميشد که داشت ميخنديد و مي گفت آره تموم ! -همين که شنيدی!!! تموم شد. همه چيز تموم شد! - چرا؟ مگه من چيکار کردم؟؟؟؟ همه چیز که خیلی خوب بود! - بگو من چيکار نکردم!! ميدونی چيه من ديگه نمي خوام با کسی باشم ميفهمی؟ نمي خوام. من از همه ی دخترا متنفّرم. حالم از همه ی دخترا به هم مي خوره حتّی تو! داشتم مي مردم. هيچکس حس من رو نمي فهمه. باورم نمي شد. فکر مي کردم اشتباه ميشنوم. کسی که اونقدر عاشق پيشه بود؟؟؟!!!!!!! نه امکان نداره انقدر ساده بگه حالم ازت به هم ميخوره. - ..... همه ی دخترا خنگن. همه ی دخترا نفهمن. همه ی دخترا IQ شون زير صفره. هيچی حاليشون نيست. ديگه نميتونم يه دخترو تحمّل کنم! - مگه چيکارت کردم؟؟؟ - چيکار کردی؟؟؟ بگو چيکار نکردی!!! نتيجه ی کنکور آزاد منو به مامانت گفتی!!! من يه لحظه کپ کردم! - همين؟؟؟؟ - اين کم چيزيه؟؟؟ - چرا بهانه مياری؟؟؟ اين که نشد دليل!!!!! هرچی ميگفتم 2 تا ميذاشت روش جوابمو ميداد. بهانه ش اين بود که تو نتيجه ی کنکور آزاد منو به مامانت گفتی! من نمي خواستم مامانت بدونه. تو هم بايد حدس ميزدی که من نمي خوام مامانت بدونه!!! چرا حدس نزدی؟ ميدونين حرفاش خيلی غير منطقی بود. داشت دنبال بهانه ميگشت که با من به هم بزنه ولی نميتونست دليل قانع کننده ای اي پيدا کنه.. چون تو اين مدّت هيچ بهانه ای دستش نداده بودم که بتونه بهش گير بده. هيچی جز خوبی از من نديده بود. هيچ بهانه ای نداشت که به هم بزنه. نميدونست چی بگه. کنکور آزادش رو کرده بود بهانه! خيلی مسخره بود. همه چيز خيلی مسخره بود. نميدونم چرا ميخواست به هم بزنه.... يعنی اون موقع نميدونستم!!!!!!!! حتّی اون روز که ميگفت آره همه چيز تموم هم دو دل بود. بعد از کلّی التماس و گريه زاری و تورو خدا نرو: - باشه نميرم ولی شرط داره - چه شرطی؟ قبول! - تا شنبه صبر ميکنم اگر امتحان شنبه رو 20 شدی نميرم!!!!! تازه فقط اون نيست! بايد دور همه ی دوستاتو خط بکشی حتی لیدا و صبا بغض کردم... اون داشت بهترین دوستام رو از من می گرفت... به لیدا و صبا که مثل خواهرم بودن و به مهرداد که از برادر به من نزدیکتر بود هم رحم نمی کرد. - باشه قبول - ديگه از اين به بعد همونيه که من ميگم. تو حق نظر دادن نداری. حق مخالفت کردن نداری. حق نه گفتن نداری. فقط بايد بگی چشم. - باشه قبول - بايد واسه دانشگاه خوب درس بخونی. رتبه ت بايد خيلی خوب بشه در ضمن رشته ی دانشگاهت رو هم من بايد انتخاب کنم. بايد بری زيست شناسی عمومی!!!!!!! من مردم.... اينو نمی تونستم. من آرزوم اين بود که داروسازی بخونم... حالا برم زيست شناسی عمومی دبير زيست بچه های راهنمايی بشم؟ - نه... اين ديگه نه - مگه قرار نشد حرف حرفه من باشه؟ - اينو نميتونم.. تورو خدا.. خواهش ميکنم. اين ديگه نه. جون من. جون هرکی دوست داری. نه. تورو خدا... التماس التماس التماس............ بعد از کلّی خواهش و تمنّا رضايت داد که رشته م رو خودم انتخاب کنم!!! - تو که 2 ماه ديگه داری ميری چه فرقی ميکنه الان بری يا اون موقع (منظور از 2 ماه رو خيلي هاا نمي فهمن چون نميدونن... فقط کسايی که ميدونن قضيه ی ۲ ماه چی بوده ميتونن عمق حرفش رو درک کنن...اونا فقط ميتونن بفهمن که چقدر اين حرف دردناک بود...مخصوصا اگر با یه لحن بی اعتنا گفته بشه... چه چيزی بدتر از اينکه مرده يا زنده بودنت برای کسی که همه چيزته ارزش نداشته باشه.... کسی که برات يه روزی جون ميداد اما حالا ....) - گفت: ميخوام به راهم ادامه بدم... ميخوام بهترين باشم.. ميخوام تک باشم... ميخوام کسی بشم که همه ی دنيا من رو بشناسن..... گفتم: با من يا بدونه من؟ گفت: ديگه فرقی نميکنه با تو يا بدونه تو. (شايد هزار بار با هم اين عهد رو کرده بوديم که با هم بريم جلو...با هم بهترين شيم... با هم تک شيم... با هم همه جا رو زير و رو کنيم... کسی که ميگفت فقط اگر تو با من باشی ميتونم به بهترينها برسم حالا ميگفت ديگه فرقی نداره با تو يا بدونه تو... من که ادامه ميدم....تو هم اگر ميخوای تنها ادامه بده) -... اينو نميتونم بگم... واقعا برام دردناکه حتّی گفتنش به شما. کاش حافظم رو از دست ميدادم و اين آخری برای هميشه فراموشم ميشد........... - می دونی همیشه اون چیزی نمی شه که ما آدما می خوایم...مگه همون چیزی باید بشه که دل تو می خواد؟؟؟.... این حرفت رو با نفرت تمام بهت پس می دم! - خنده، شوخی، خوشحالی، شادی... همه ی اينا تو صداش بود وقتی داشت با من خداحافظی ميکرد. خيلی سرحال شده بود...صداش بود که منو داغون کرد. - تو هنوز هم با بقيه فرق داری...اگر يه دختر عادی بودی بعد از اينکه باهات بهم زدم تلفناتو جواب نميدادم ولی چون تو فرق ميکنی بهت اجازه ميدم بهم زنگ بزنی (منّت هم گزاشت - شاااااااااااااااااااااااااااااید یه روزی در آینده ی خیلی دور برگشتم! ببین زیاد دلت رو خوش نکنی ها! شااااااااااااااااااااید..... اگر وضعت خوب بود وضع منم خوب بود اون موقع شاااااااااااااااااید برگشتم...زیاد امیدوار نباش ولی نا امید هم نباش...(منم گفتم منتظرش می مونم.... چه میدونستم کیه...) وقتی تلفن رو قطع کردم يه کار خطرناک کردم... هنوز هم که هنوزه دارم عوارضش رو ميبينم... آخرين بار که راجب اين موضوع به کسی مراجه کردم گفتن تا آخر عمر همراهت ميمونه... رفتی ولی يه يادگاری برام گزاشتی!!! اون روز تموم شد بدون اينکه بدونم چرا... چرا با چند تا بهانه ی خنده دار من رو گزاشت کنار کسی که حاضر نبود من رو با هيچ چيز عوض کنه. هيچوقت باورم نشد که به خاطر نتيجه ی کنکورش بود که رفت!!! خيلی مسخره ست!!!!!! خيلیییییییییییییییییییییییییییییییی!!!! رفت و فقط ليدا يه هفته گذشت... حالم خوب نبود ولی نميتونم بگم بهتر از قبل نبود. چرا بهتر بود... ميتونستم از خونه برم بيرون. ميتونستم بدونه لرزش صدا حرف بزنم. می تونستم اشکامو کنترل کنم. ميتونستم بدونه اينکه ليوان رو بندازم برش دارم. خيلی حالم بهتر بود بابا! يادمه نتونستم طاقت بيارم...به صداش معتاد بودم... هنوز نميدونستم چيکارا کرده... هنوز نميدونستم دليل رفتنش رو... بهش زنگ زدم... بعد از يه هفته صداش رو شنيدم. از تلفن عمومی زنگ زدم. تا صداشو شنيدم دوباره ريختم به هم... حرفای ليدا و صبا و مهرداد يادم رفت. دوباره عاشق شدم دوباره ميخواستم التماس کنم. دوباره ميخواستم به دست و پاش بيفتم. يه جوری حرف ميزد انگار هيچ اتّفاقی نيفتاده.. خيلی سرحال بود. ميگفت خيلی خوبم فقط يکم سردمه....تو چطوری؟ - منم خوبم... ميخواستم خودمو از يه جا پرت کنم پايين. نميتونستم ببينم اون انقدر حالش خوبه و من انقدر حالم بده. باورم نمی شد اونی که یه روز صدامو نمی شنید دیوونه می شد الان یه هفته با من حرف نزده و انقدر قبراق و سرحاله... نميتونستم قبول کنم که رفته... انقدر دستم به شماره موبايلش عادت کرده بود که هميشه اول اشتباهی شماره ی اونو ميگرفتم به هرکس که ميخواستم زنگ بزنم. دوباره صداش ديوونم کرده بود. شب که رفتم خونه دوباره بهش زنگ زدم. اين بار يه جای شلوغ بود. اصلا با من حرف نميزد همش با بقيه حرف ميزد. من هم گفتم اگر بد موقع زنگ زدم قطع کنم؟ انتظار داشتم مثل قديما بخنده و بگه نه چرا قطع کنی صبر کن الان مي پيچونمشون ميام باهات حرف ميزنم... امّا اين بار گفت آره اگر ميشه بعدا زنگ بزن. اون موقع بود که جريان هفته ی قبلش يادم اومد و دوباره قاطی کردم. زياد توضيح نميدم... اون برای اينکه ليدا رو دوباره مثل قبل به سمت خودش بکشونه (چون ليدا بعد از اينکه با من به هم زد ديگه باهاش حرف نزد) يه ایميل بهش داد و با يه سری بهانه های چرت و پرت... يه عالمه آه و ناله و مظلوم نمايی دلش رو به دست اورد (ليدا هم که ساده) يه جوری آه و ناله کرده بود که دل سنگ هم براش آب ميشد چه برسه به ليدا که خيلی احساساتيه. من از اين ایميل خبر نداشتم. ليدا فقط بهم ميگفت که يه ایميلی بهش داده که دليل اصلی رو تو اون گفته و واقعا حق با اون بوده... من خيلی عصبانی شدم مخصوصا وقتی لیدا گفت تاکید کرده که لیدا به من نگه دلیلشو چند وقت بعد يه ایميلی ازش به دستم رسيد که پشيمونم برگرد از اين حرفا... من نميدونستم چه خبره... واقعا خوشحال شدم.. ميخواستم بدو بدو برگردم... اينجا بود که ليدا نجاتم داد... دلش برام سوخته بود... ایميلی که اون بهش فرستاده بود رو برام فرستاد... نميگم توش چی بود... نوشته هاش رو تو کامپيوتر save کردم. خيلی دلم مي خواد بذارم اینجا خیییییيلی.... ولی ميگن خيانت در امانت گناه کوچيکی نيست... با اينکه دارم مي ميرم که بهتون بگم که تو ایميلش چيا گفته بود.... چيا گفته بود از منی که برام جون ميداد... چيا گفته بود پشت سر من همون کسی که الان نشسته و داره تو وبلاگ خودش برام "عشق من، عشق من" ميکنه و یه جوری حرف می زنه انگار من ولش کردم رفتم... چيا گفته بود اون نامردی که انقدر مظلوم نما بود و انقدر ماهرانه دروغ ميگفت که کسی حتّی فکرشم نميکرد همچين حرفايی بتونه از دهنش در بياد... خط به خط که ميخوندم انگر یه چاقويی که به زهر آغشته هست رو تو قلبم ميکردن. نفسم بند اومده بود. سرم درد گرفت دوباره. هیچوقت به اون شدت نشده بود. ميخواستم بميرم ....از درد، از ناباوری، از احساس بدبختی.... ميخواستم بکشمش. چنان نفرينش کردم که حتما دامنشو ميگيره. خدايا کاش وجدانم اجازه ميداد که حرفاشو بذارم اينجا... خدايا دارم ميميرم... ميخوام همه بدونن... وقتی ایميلشو خوندم يه احساسی تو من به وجود اومد... حس تنفّر... حالت تهوع... حالت تهوع از پسر...از اون از خودم که آینده م رو پای یه آدم فوق العاده ........ باخته بودم. حالت تهوع از جنس مذکّر. حالت تهوع از اون که چقدر مارمولک بود و من نميدونستم! چه کارا چه چيزا چه فکرا... حالا اينی که ایميل داده بود پشيمونم هم قضيه داشت! نگو ... ناراحت شده بود از اينکه بهش گفته بودم کسی که سرش به تنش نمی ارزه... تصميم گرفته بود من و اون رو آشتی بده. اون رو مجبور کرده بود به من ایميل بزنه با اينکه اون خودش رغبتی به انجام اينکار نداشت. توش گفته بود برگرد، خواهش ميکنم.. ببين غرورم رو زير پام گزاشتم! ... اون به اين ميگفت غرور زير پا گزشتن!!!! به اين!!!!! واقعا چه زحمتی کشيد. زنگ زدم بهش گفتم که برنميگردم...با تنفّر تمام گفتم... ایميلش مي اومد جلوي چشمم. خودش هنوز نمی دونست ایمیلش به دستم رسیده. اونم گوشی رو قطع کرد!!! مثل این طلبکارا!!! از اينکه کسی گوشی رو روم قطع کنه متنفّرم... بگذريم گذشت و گذشت من هر روز حالم بهتر از ديروز ميشد چون هروقت دلم براش تنگ ميشد ميرفتم سر ایميلش و بعد به قدری ازش متنفّر ميشدم که برق نفرت تو چشمام معلوم بود. يه مدّت بعد دوباره يه ایميل ديگه ازش گرفتم که ميگفت برگرد.. اين بار هم به اجبار ... ایميل داده بود (نپرسين اينا رو از کجا ميدونم اينا همه با مدرک بهم ثابت شده) در ضمن چند تا offline هم از ... گرفتم که ميخواد با من حرف بزنه. جواب ایميل اونو ندادم ولی با ... قرار گزاشتم. خيلی رک شروع به صحبت کرد. داستان رو طوری تعريف کرد جوری که من باور کردم اونا واقعا فقط دوستای معمولی بودن! وسوسه شدم که برگردم... ميخواستم اوّل به عنوان يه دوست معمولی باهاش برگردم. حتّی زنگ هم زدم و حرف هم زديم و همه چيز خيلی خوب پيش رفت.... شب که شد دوباره با ...حرف زدم... نميدونم چی شد... نميدونم چه حرفی شد. نمی دونم چی گفت فقت يهو احساس کردم که ... هيچی از اون و کارايی که اون با من کرده رو نميدونه! احساس کردم کسی که ... ازش حرف می زنه و یه جوری حرف می زنه که انگار از من بهتر میدونه یه کس دیگه س.... نميدونم چی شد و چطور شد ولی ميدونم که يه سری از نوشته های تو ایميلشو بهش فرستادم... 5 دقيقه حرف نزد... بعد یهو لحنش به کلی عوض شد... گفت ميدونی... ديگه نميتونم نگم!!! من تعجب کرده بودم..فکر ميکردم همه چيز گفته شده...تو همين فکر بودم که ... گفت اگر نگم عذاب وجدان ميگيرم... باورم نميشه که اون اين حرفا رو به تو زده...نميتونم يه دخترو ببينم که با همچين آدمی که همچين حرفايی بهش زده برميگرده! (دقت داشته باشین که ... اومده بود ما رو آشتی بده و تقریبا هم موفق شده بود!) اگر چيزی بشه من خودم رو مقصّر ميدونم...ديگه نميتونم بهت نگم... حداقل اينا رو هم بدون و بعدا برگرد، اينطوری من عذاب وجدان نميگيرم که بهت نگفتم!! اينجا ... بود که من رو نجات داد... گفت اومده بود ما رو آشتی بده چون بهش بر خورده بود که بهش گفتم "کسی که سرش به تنش نمی ارزه!" و اینکه می خواست اون دست از سرش برداره!!! از اول رابطه شون برام شروع کرد تعريف کردن. ساعت ها حرف زدیم.... خدايا چقدر حالم بد شد...چند صد بار چشمام سياهی رفتن؟ تازه خيلی چيزا رو هم بعدا گفت... اون پسر ميخواست با ... دوست شه امّا حيف که ... دوست پسر داشت و رابطه شون جدّی بود و دوست پسرش هم دوست داشت! حيف... واقعا حيف!!! من ديده بودم که تو کامنت وبلاگ قربون صدقه ميرن... به اون گفته بودم به ... بگه تمومش کنه!فکر می کردم کرم از اونه!!! اصلا نمی تونستم تصور کنم که همه ی اینا از او پسره! حالا ببينين که اون به ... چی گفته بود: - ... جون ديگه تو کامنتا با اون لحن صحبت نکن - چرا؟؟ - آخه رزا خیلی حسّاسه! ببين من پشت تلفن چقدر قربون صدقه ت ميرم! خب تو هم به جای کامنت حرفاتو بيا اينجا بزن! ... بعد به من ميگفت به ... تذکّر دادم ولی نمي فهمه ديگه چيکارش کنم! دختره کرم داره!!!! ... تذکّر!!! قربون اون تذکّر برم من! من خيلی چيزا برای ... تعريف کردم. ... اونو نشناخته بود... باورش نميشد واقعا اين کارا رو کرده باشه....وقتی بهش گفتم راجب ... چيا به من گفته حالت شوک رو تو صداش حس ميکردم. حالتی که باورش نميشد که اون پسر پشت سر ... که انقدر نازشو ميکشيد قربون صدقه ش ميرفت اومده باشه به من همچين حرفایی زده باشه... به مرور زمان من هم فهميدم که اون پسر راجب من چه چرت و پرتايی به ... گفته بوده!... من رو برای ... غول کرده بوده و ... رو برای من! يه جوری حرف زده بود انگار من آدم بديم و دارم همش اذيتش ميکنم اونقدر که ... واقعا از من بدش میومده و می گفته این که انقدر آدم بدیه باهاش به هم برن ولش کن بابا الکی خودتو اذیت می کنی... اونم می گفته آره آره همین کارو می خوام بکنم!!!! بعد شبش میومد واسه من عاشقم عاشقم می کرد..... حالا بگذريم خيلی حرفا بين من و ... رد و بدل شده که گفتنش تا ابد طول ميکشه... چند تا حرف ... بهم زد که قلبمو سوراخ سوراخ کرد اونا رو ميگم فقط: - ... ميگفت که اون پسرو فقط در حد دوست معمولی دوست داشته...هرچی باشه خودش با يه پسری چند ساال بود که دوست بود و خيلی دوستش داشت. گفت همش احساس ميکرد که حس اون پسر فرق ميکنه... يه بار ازش پرسيده بوده که احساس اون پسر راجب ... چيه؟ جوابی که شنيده بود : يه چيزی بين دوست داشتن و عشق بيشتر متمايل به عشق (چه رمانتیک و پروانه ای - اون بعد از يه مدّت که از اومدن من به ايران گزشته بود به ... گفته بود که ناراحته که من اومدم ايران...گفته بود کاشکی نمي اومد ايران چون واسه من ديگه فرقی نميکنه... من...من که به خاطر اون همه ی زندگيم رو تو کانادا ول کردم و اومدم ايرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان - اون يه کاری کرده بود که ... از من بدش بياد... از من پيشه ... يه غول ساخته بود! ... به من ميگفت ميمون... امّا اون چيکار ميکرد؟؟؟ باهاش ميخنديد!!! ... منو مسخره ميکرد امّا اون بجای اينکه به قول خودش از عشقش دفاع کنه باهاش همراه ميشد...حتّی خودش هم به اين مساله اشاره کرده تو وبلاگش... مگه نه اينکه يه عاشق ميزنه تو دهن هرکسی که به عشقش بد ميگه؟؟!!! پس چرا داری ادّعاي عاشقی ميکنی مجنون قلّابی؟؟!!!!! در ضمن قبل از اینکه شما تشریف بیارین بگین به من می گفته میمون (با سانسور کردن خنده های خودت باهاش راجب میمون بودن من) قبلا ... به من گفته بود همه ی اینارو... متاسفانه اون مثل تو از اعتراف به کارایی که کرده نمی ترسه!!! - حرف ... براش بيشتر اعتبار داشت تا حرف من... چقدر سر سربازی و دانشگاه اون من حرص خوردم... چه شب هايی که تا صبح کمکش نکردم... راه حل جلوش نذاشتم. چه شبهايی که تا صبح باهاش بحث نکردم... باز هم ميخواست کار خودش رو بکنه... امّا ... 2 ساعت فقط 2 ساعت باهاش حرف زد عوض اون همه شب بيداری های من...حرص و جوش خوردن های من.... نگران بودن من... همون حرفی رو زد که من ميزدم... 2 ساعت و يهو آقا تصميم گرفتند ادامه تحصيل بدن و سربازی نرن. با 2 ساعت صحبت با ... و تمام شب تا صبح بيدار موندنای من کشک!!!!!!!!!! - يه بار به ... زنگ زده بود، ... ميگذارتش سر کار. اون مي پرسه چرا انقدر خوشحالی؟ ... ميگه: دارم نامزد ميکنم اون يهو صداش مي لرزه: با کی؟؟؟... بعد شروع ميکنه به گريه کردن............ ...: داری گريه ميکنی؟؟؟بابا شوخی کردم! اون: اين چه شوخی بود؟؟؟ تو نميگی من قلبم ضعيفه؟ تو نميگی من سکته ميکنم مي افتم ميميرم؟ تو چرا يه ذره به فکر من نيستييی؟؟؟؟ ...........واقعا اينجا دلم برای خودم سوخت - چرا تا با من به هم زدی بدو بدو زنگ زدی به ... و با افتخار گفتی آره به هم زدم باهاش! آخه اینم افتخار داره؟؟؟؟؟ - خيلی چيزا.. خيلی چيزا هستن... امّا من خسته شدم. شما هم خسته شديد. از منّت گذاشتنش براتون نگفتم. از دروغاش براتون نگفتم... از دورويي هاش براتون نگفتم...نگفتم که صبح قربون صدقه ی ... ميرفت و شب واسه من عاشق پيشگی ميکرد. نگفتم خيلی چيزا رو نگفتم. از قول و قراراش نگفتم. از بد قولی هاش نگفتم. از پيچوندناش نگفتم. از تلفن قطع کردنش نگفتم، از پشت خط موندن وقتی داشت با ... حرف ميزد نگفتم. زنگ ميزدم گوشی رو برنميداشت از نگرانی تا صبح نمي خوابيدم بهش زنگ ميزدم گوشی رو برنميداشت از دلشوره مي مردم...روز بعدش ميگفت برادرم خونه ی ما بود نميشد حرف بزنم....نگو داشته با ... تا صبح حرف ميزده و من پشت خط بودم. اون من رو فروخت اونم نه به یه نفر... نه به یه چیز.... به هزار تا چیز..به هزار نفر. به خودش، به برادرش، به لیدا (می دونی کی من رو به کسی که از خواهر بهم نزدیکتر بود فروختی؟؟؟ همون موقعی که گفتی فقط می خواستم رزا نباشه اما دلم خوش بود که وقتی رزا می ره کنار لیدای من که هست...اون که هست... اون که بودنش مثل بودن رزا دردسر درست نمی کنه...لیدای مهربون من که هست........می بینی؟؟؟ایمیلت رو حفظ کردم!!!!) ، به ... ، به راحت طلبیش، به ضعفش، به ترسش و خیلی چیزای دیگه. با چه رويی اومدی ميگی برگرد؟ با چه رويی جوری حرف ميزنی که خودتو بی گناه نشون بدی و من رو گناهکار؟؟؟ با چه رویی هنوز از من شکایت داری؟؟؟ بابا عجب حوصله داری که بازم گله داری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:56 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام امروز خيلی حرفا تو دلم دارم ولی نميدونم چه جوری بيان کنم. الان همه جور احساسی دارم. دوست داشتن، تنفّر، جرات، ترس، کنجکاوی، خوشحالی، ناراحتی، دلشوره، رضايت، نگرانی....و يه سری احساسات ديگه که هيچ کلمه اي برای توصيف اونا ساخته نشده. همه ی اينا دارن تو من يه حالت تهوع ايجاد ميکنن. شديد دلم ميخواد داد بزنم و شکايت کنم از همه چيز. دلم ميخواد اونقدر بلند داد بزنم که صدام به گوش خدا برسه همون خدايی که مي تونه کمک کنه همون خدايی که مي بخشه همون خدايی که هميشه همه ی اميد ما به اونه. مي خوام با تمام وجودم ازش خواهش کنم که ببخشه. ميخوام ازش خواهش کنم که هدايت کنه. که تنها نگذاره. که بفهمونه راه درست کدوم راهه. هدايت کنه اونايی که از راه خارج شدن و دارن هم به خودشون و هم به ديگران ظلم ميکنن بدونه اينکه بفهمن چيکار دارن ميکنن!!! کی ميگه دير شده؟ کی ميگه تموم شده؟ کی ميگه نميشه درستش کرد؟ کی ميگه ديگه به بن بست رسيديم؟ کی ميگه خدا نمي بخشه؟ کی ميگه راه برای جبران بسته ست؟ کی ميگه ديگه خيلی دير شده؟ کی ميگه نميشه جبران کرد؟ کی ميگه نمي شه دوباره انسان شد؟ کی ميگه نمي شه تغيير کرد؟ کی ميگه نميشه عاشق بود؟ کی ميگه توبه فايده نداره؟ چرا وقتی يکی يه گناه بزرگ ميکنه همه چيز رو تموم شده ميدونه و راه جبرانی براش نمي بينه؟ چرا با اينکه ميدونه اشتباهه کارش باز هم گناه ميکنه؟ من فکر ميکنم چون پيش خودش فکر ميکنه ميگه آره ديگه من با اين گناهی که کردم حتما جهنّمی شدم پس ديگه چرا خودم رو خسته کنم با خوبی کردن و گناه نکردن...ديگه کار از کار گذشته!!! ولی چرا؟ چرا همچين فکری ميکنن؟ خدايا چرا بهشون نميگی که اشتباه ميکنن؟ مگه تو همونی نيستی که کوهی رو به کاهی مي بخشی؟ چرا بهشون نميگی که هنوز دير نشده؟؟؟ چرا بهشون نميگی که هنوز خيلی از عمرشون مونده و ميتونن خيلی کارای خوب تو اين مدّت انجام بدن که اون گناه بزرگ رو جبران کنه؟ چرا کمکشون نميکنی؟ چرا بهشون نميگی که راه برای برگشت هميشه بازه؟ اصلا مگه آدم از روز اول که به دنيا اومد خلاف بوده؟ گناهکار بوده؟ معلومه که نبوده! هر آدمی يه سری ويژگی های خوب داره و يه سری ويژگی های بد. امکان نداره ذات کسی 100% بد باشه يا 100% خوب باشه. همش به اين بستگی داره که کدوم ويژگی ها بيشتر پرورش پيدا کنن. اگر فکر ميکنی که آدم بدی هستی اشتباهه! اگر بگردی خصلت های خوب هم تو خودت پيدا ميکنی...فرقت با بقيه فقط اينه که خصلت های بد تو بيشتر پرورش پيدا کردن تا خصلت های خوبت! همين! کی ميگه نميشه آدم خودشو عوض کنه؟ آخه چرا این همه به خودتون تلقین های بی جا می کنین که نه نمیشه نه نه نه نه نه تو نمی فهمی ما چی می گیم تو جای ما نیستی! نه نه نه نه!!!!! چرا نميشه خوبم ميشه!!!! فقط بايد اون ويژگي های خوب رو پرورش داد همين. همين. همين!!! ويژگي های بد رو نميشه از بين برد ولی به جاش ميشه آدم خوبی رو در خودش پرورش بده تا حدی که ديگه اون بدی ها به چشم نيان و ديده نشن. برای جبران هيچوقت دير نيست برای خوب شدن هيچوقت دير نيست برای توبه هيچوقت دير نيست برای انسان شدن هيچوقت دير نيست...هيچوقت !!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:24 توسط بی نام و نشان |
|
|
من این آهنگو خیلی دوست دارم... خیلی قدیمیه ولی من هییییییچوقت ازش خسته نمی شم.
empty spaces fill me up with holes distant faces with no place left to go without you, within me, i can find no rests where i'm going....is anybody's guess
i've tried to go on like i never knew you !!!!!i'm awake but my world is half sleep i pray...For This Heart to be UNBROKEN but without you all im going to be is....INCOMPLETE ...... voices tell me i should carry on !!!!but i am swimming in an ocean all ALONE ...baby, my baby its written on your face you still, wonder....if we made a big mistake ... i've tried to go on like i never knew you i'm awake but my world is HALF SLEEP i pray for this heart to be UNBROKEN but without you all i'm going to be is.... INCOMPLETE i dont mean to drag it on !!!but i cant seem to let you go ....i dont wanna make you face this world alone .....wanna let you go (alone)l i've tried to go on like i never knew you i'm awake but my world is half sleep i pray for this heart to be unbroken but without you all im going to be is...INCOMPLETE .......Incomplete
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:47 توسط بی نام و نشان |
|
|
دلم برای دلی تنگ می شود گاهی... هر بار كه او را مي ديدم ، ساعتها گريه مي كردم!!! آخرين بار كه بسراغش آمدم ، ديوانه وار مي خنديدم !! وقتي حالت استفهام را در نگاهش ديدم ، با طعنه گفتم : تعجب مكن كه چرا مي خندم ، من ديگر آن زن سابق نيستم !! بس بود هرچه تو قاه قاه خنديدي ، و من هاي هاي گريستم!... تازه حرفم را تمام كرده بودم كه يكباره قطره اشكي سرگردان ، در گوشه ي چشمانم لنگر انداخت. با طعنه گفت : بنا بود گريه نكني . پس اين قطره اشك چيست ؟! اشك را با دست پاك كردم و گفتم : اين ؟ اين قطره ، اشك نيست !!نقطه است ! ميفهمي ؟ (نقطه) !! اين آخرين نقطه ايست كه به آخرين جمله ي آخرين فصل كتاب ايمانم ، به عشق مردان ، گذاشتم ! من ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم !... جز .. به يكپارچگيشان در نامردي !...دلم برای دلی تنگ می شود گاهی ...پسرها نامردن. چه پدرت باشن چه شوهرت باشن چه دوست پسرت باشن چه دوستت باشن چه برادرت باشن چه پسرت باشن چه پسر خاله ت باشن چه پسر عمّه ت باشن چه پسر دايی ت باشن.... تنها جنس مذکّری که تو زندگی من بوده که معصوم بوده و خائن نبوده داييم و پدر بزرگم بودن که به ترتيب به فاصله ی 5 سال وسايلشونو جمع کردن و رفتن اون دنيا. البته اونها هم شايد شوهر خوبی نبودن... شايد اونا فقط دايی و پدر بزرگ خوبی بودن ....دلم برای دلی تنگ می شود گاهی ...چه برفی مياد بيرون.... انقدر شديده که چيزی معلوم نيست... درسته که اونقدر که بارون رو دوست دارم برف رو دوست ندارم ولی من کلّا هرچيزی که از آسمون بياد رو دوست دارم. مهم اين نيست که اون چيز چی هست... مهم اينه که داره از آسمون مياد. آسمون رو خيلی دوست دارم. اصلا وقتی سرمو بلند مي کنم آسمون رو نگاه ميکنم ميرم تو يه دنيای ديگه. بعضی وقتا همه ی غم و غصّه ها يادم ميره.... بعضی وقتا هم همه چي يادم مياد. ابرها رو هم خيلی دوست دارم. خوب هرچی باشه اونم جزو آسمونه ديگه نه؟ ... از خورشيد خوشم نمياد...احساس ميکنم همش ميخواد خودنمايی کنه... من از خودنمايی متنفّرم. هی مي خواد بگه زور من بيشتره... انقدر که هرکی به من نگاه کنه چشماش ميسوزه. انقدر که هيچ فضاپيمايی نميتونه بياد نزديک من. هی مي خواد منّت بزاره.... هی ميگه ببين اگر من نبودم چی ميشد؟؟؟ ببين اگر من نبودم گياها نبودن آدما نبودن هيچ چيزی زنده نمي موند!!! پس الان همه ی شما به من مديونيد. من قدرتمندترينم! کلّ زمين رو من گرم ميکنم!...اما ماه بی ادعاست...میاد و میره و ادعایی هم نداره... حتی اعتراف کرده که از خودش نور نداره. ماه همیشه راست می گه... اگر دروغگو بود می گفت نور و زیباییش از خودشه.... ميدونين من نميگم خورشيد اينکارا رو نميکنه و واقعا به اون وابسته نيستيما... فقط دارم ميگم قشنگي کار به اينه که آدم يه کار خوب بکنه ولی به کسی نگه. سعی کنه کسی نفهمه. منّت نزاره. از خود راضی نباشه. خودنما نباشه! کسی که از ته دل يه کار رو انجام ميده و نيتش پاکه و فقط هدفش از اينکار اينه که يه سودی برسونه يا به کسی کمک بکنه هيچ نيازی نداره که همه جا داد بزنه که ببينين من بودم! من کردم! اينا کار منه! همه بدونين که من بودم! من فداکارم! من از خود گذشته م! من ايثار کردم! اين من بودم که باعث شدم به اينجا برسيد.... خوب اين آدم فقط برای خودنمايی اين کار رو کرده مگه نه؟ يا در هر صورت قصدش فقط کمک نبوده! اگر نيتش فقط انجام شدن کار بود بعد از اينکه اون کار انجام شد نيازی نداشت به بقيه بگه نه؟ خودش که ميدونست پس همین بس بود !!!!دلم برای دلی تنگ می شود گاهی ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:14 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلام دوستای خوبم وای چقدر حالم گرفته ست! فردا يه امتحان خيلی ناجور دارم.... خب من زياد حرف نزنم ديگه نه؟ برم سر درسم فعلا خداحافظ
بازيچه شدم... واسه همه لحظه لحظه های زندگی ديوونه شدم... واسه تموم بازی های بچگی امّا نمی خوام ديگه با تو باشم ديگه تو اين قمار زندگی... حالا تو برو، برو جايی نيست برات تو قلب من برو تنها برو، آخه کار تو شده رنجوندن من برو تنها برو، آخه کار تو شده رنجوندن اين دل من
اگه فکر می کنی بخوام پيشت بمونم همش سرابه تو اينو بدون دروغايی که به من ميگی نقش بر آبه ديگه تورو نمی خوام اينو من مي دونم ديگه دوستم نداری..... تو اينو بدون برای برگشتنت ديگه راهی نذاشتی هر کاری کنی، تو يه داغی رو روی قلب من گذاشتی يه داغی رو روی قلب من گذاشتی.... حالا چی موند برات؟؟ به جز اون همه سرشکستگی برای تو من چی موند برام؟؟؟؟ اون همه از خودگذشتگی برای تو برو که عشق من باشه هميشه بدرقه ی اون نگاه تو... نگاه تو...
بازيچه شدم... واسه همه لحظه لحظه های زندگی ديوونه شدم... واسه تموم بازی های بچگی امّا نمی خوام ديگه با تو باشم ديگه تو اين قمار زندگی...
حالا تو برو، برو جايی نيست برات تو قلب من برو تنها برو، آخه کار تو شده رنجوندن من برو تنها برو، آخه کار تو شده رنجوندن اين دل من
بازیچه از بهزاد احمدوند و سعید رنجبر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 0:0 توسط بی نام و نشان |
|
|
سلاااام دوستای گلم!!! آقا امروز اومدم اينجا که براتون يه خاطره بذارم که قرار بود خيلی وقت پيش بذارم ولی خب تا الان فرصت پيدا نکرده بودم. جمعه پيش رفتم خونه ی يکی از دوستای خوفم که خيلی دوسش دارم خلاصه! بالاخره ما خونه ی لاله رو پيدا کرديم! البته آدرسم يکم لنگ مي زدا ! اسم خيابونشونو يه چيز ديگه گفته بود! بگذريم! بعد از ناهار کلّی حرفيديمو خنديديمو يه مقدار شيطنت کرديمو..........قرار بود يه کاری انجام بديم که هم حوصله مون سر نره هم هيجان داشته باشه هم جالب باشه.......! خوووووب ديگه چی بگم....يه سری چيزا اگر بخوام بگم ديگه بيش از حد طولانی ميشه... بعد از همه ی اين جريانا که چتد ساعتی طول کشیدند...(تازه سینما نرسیدیم بریم!) بالاخره ما خودمونو رسونديم خونه راااااااااااااااااااستی!!!!!!!!!!! امتحانای من از فردا شروع می شه خدا به خیر بگذرونه راستی.... MERRY CHRISTMAS HAPPY HOLIDAYS & ...wish you the best in the new year
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 14:57 توسط بی نام و نشان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
.
. . من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند ... --------------------------- نام: رزا نام خانوادگی: هر چی تو دوست داری بیشترین علاقه مندی: عاشق گیتارررر متنفر از: دروغ! و آدم های دو رو، دروغگو، متقلب، خیانتکار بهترین خاطره: ساعت 7 صبح، تک و تنها توی یه جنگل بی سر و ته زیر بارون قدم می زدم... هیچکس هم نمی دونست رفتم تو جنگل...عاااالی بود...یادمه اون روز گم شدم! بدترین خاطره: چهارشنبه 22 شهریور 85.... روزی که توسط کسی که بهترینم بود به یه کس دیگه فروخته شدم...البته خیلی وقت بود که فروخته شده بودم ولی اون روز علنی شد. بزرگترین آرزو: انتقام؟؟؟ نه من اهلش نیستم... فقط می خوام زندگی کنم و زنده بمونم. |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|